مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
271
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بسلامت او شكرگويان شدم و زرهاى او را در پيش او بنهادم و به او گفتم : مال خود بگير و از من بازگرد . گفت : مرا حاجت بدين مال نيست و دو برابر او مال ، تو را بدهم ، اگر آن لحن اعادت كنى . مرا از وعدهء مال ، خاطر بگشود . گفتم : لحن اعادت كنم و لكن بسه شرط : يكى اينكه در نزد من بنشينى و طعام بخورى تا تنت قوى شود و شرط ديگر اينكه شربت بنوشى كه حزن از تو دور كند و شرط سيم اينكه حكايت خود با من بازگوئى . پس هر سه شرط بجاآورد و گفت : من مردى هستم از مدينه . به قصد تفرج بيرون آمدم و از راه عقيق روان شدم . دختركى در ميان دختران ديدم كه بدان خوبى ، صورتى نديده بودم . كه آن روز را در آن نزهتگاه بسر بردند . پس از آن بازگشتند . مرا در دل ، زخمى پديد آمد كه به شدنى نبود . پس من از زنان جستجو همىكردم . كسى نيافتم كه خبر ايشان با من بگويد . من از غايت اندوه بيمار شدم و حكايت خود با يكى از خويشاوندان بازگفتم . او گفت : بر تو باكى نيست كه اين ايام ، ايام بهار است و در اين زودى ، بارش ببارد . آنگاه من با تو بيرون رويم و تو را به مقصود برسانم . دل من از اين سخن آرام گرفت . تا اينكه باران بباريد . مردم بتفرج عقيق برآمدند . من نيز با ياران و پيوندان بيرون رفتم و در همان مكانى كه نخست نشسته بودم ، بنشستم . ساعتى نرفت كه همان دختران پديد شدند . من بدختركى از پيوندان خود گفتم كه : بنزد اين دخترك شو و به او بگو كه اين مرد ميگويد كه شاعر اين بيت ، نكو گفته : ز ديدنت نتوانم كه ديده بردوزم * اگر معاينه بينم كه تير ميآيد آن دخترك بسوى آن پرىروى رفت . آنچه من گفته بودم ، به او گفت . او در جواب گفت كه : به آن مرد بگو كه شاعر به اين بيت ، نكو جواب داده : مشغول عشق جانان گر عاشقيست صادق * در روز تيرباران بايد كه سر نخارد