مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

262

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شود . آنگاه زن را حاضر آورد . و چون زن در پيشگاه او جاى گرفت ، حسن آن زن ، او را پسند افتاد . او نيز با من خصم شد و به من خشم آورده ، بسوى زندانم بفرستاد . پس از آن با پدر آن زن گفت كه : آيا دختر به من تزويج ميكنى ؟ كه من هزار دينار زر و ده هزار درم نقره به تو دهم و دختر را از اين اعرابى خلاص كنم . آن مرد در مال طمع كرده ، دعوت او را اجابت كرد . آنگاه مروان مرا حاضر آورده ، خشمگين با من گفت : اى اعرابى ، سعاد را طلاق گو . من گفتم : طلاقش نخواهم گفت . جمعى از خادمان را بر من بگماشت . با گونه‌گونه عذابها مرا بيازردند . من ناگزير مانده ، طلاقش گفتم . دوباره مرا بسوى زندان بفرستاد . در زندان بودم تا ايام عدت درگذشت . آنگاه زن تزويج كرده ، مرا از زندان رها كرد . و من باميد تو برآمدم و پناه به تو آوردم . پس اين ابيات برخواند : گر نيابم ز نزد تو من داد * در سحر نزد حق كنم فرياد آخر از حشر ياد بايد كرد * شاه را عدل‌وداد بايد كرد گر تو انصاف من نخواهى داد * روزى از ملك خود نباشى شاد پس از آن اعرابى مضطرب شد و دندانها به يكديگر سود و بى خود بيفتاد و مانند مار زخم‌خورده ، درهم پيچيده . معاويه چون ابيات بشنيد و آن حالت بديد ، گفت : پسر حكم از حدود دين تجاوز نموده و بزنان مسلمانان جرأت كرده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نود و سيم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، پس از آن گفت : اى اعرابى ، حديثى گفتى كه من هرگز چنان حديث نشنيده بودم . آنگاه دوات و كاغذ بخواست و به مروان حكم بنوشت كه : اى مروان ، به من رسيده است كه تو بر رعيت خود ستم كرده‌اى . و