مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

263

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كسى سزاوار ولايتست كه چشم خود از شهوتها فروبندد و خويشتن را از لذتها بازدارد . پس از آن سخنى دراز نوشت كه من او را در ضمن اين ابيات ، مختصر كردم : اين چه رسمى و چه ستم‌كاريست * اين چه فرعونى و چه جباريست آه مظلوم در سحر بيقين * بتر از تير و ناوك زوبين اى بسا تيره‌هاى جباران * تارتار از دعاى غمخواران اى بسا نيزه‌هاى گنجوران * شاخ‌شاخ از دعاى رنجوران پس از آن ، كتاب فروپيچيده ، كميت و نصر ابن ذبيان را بخواند كه ايشان امين او بودند . پس ايشان كتاب گرفته ، بسوى مروان رفتند و كتاب به دو داده و او را از ماجرى آگاه كردند . مروان ، كتاب هميخواند و همىگريست . چون مخالفت نتوانست ، بسوى سعاد رفته ، او را از ماجرى آگاه كرد و در محضر كميت و نصر بن ذبيان ، طلاقش گفت و او را در صحبت آن دو امين بسوى معاويه فرستاد و كتابى بمعويه نوشته ، اين ابيات درو بنگاشت : حاش للّه كه من كنم بيداد * يا ز ناموس مردم آرم ياد بر من از كردگار بادا خشم * گر بناموس خلق آرم چشم نيست ممكن زنا ز مثل منى * اين صنم را گرفته‌ام بزنى طاعتت را ز دست ننهادم * سوى درگاه تو فرستادم و كتاب ، مهر كرده ، به آن دو رسول داد . ايشان نيز نزد معاويه بازگشتند و كتاب به دو دادند . معويه ، كتاب بخواند و گفت : فرمانبردارى نكو كرده . پس از آن به حاضر آوردن آن زن بفرمود . آن زن را بسى نكوروى يافت كه در حسن و جمال ، مانند او نديده بود . با آن زن سخن گفت . زبان او را فصيح و بيانش را مليح ديد . آن‌گاه اعرابى را بخواست . اعرابى حاضر آمد . ولى از گردش روزگار ، هراسان بود . معويه گفت : اى اعرابى ، آيا ميتوانى از اين زن شكيبا شوى تا تو را