مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
261
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميخواهى ؟ گفت : خليفه را هميخواهم . غلام گفت : در پيشگاه خليفه حاضر شو و بر وى سلام كن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نود و دويم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خادم ، اعرابى را جواز داد ، اعرابى در مجلس معويه حاضر آمد و او را سلام داد . معويه به او گفت : از كدام قبيلهاى ؟ گفت : از بنى تميمم . گفت : درين وقت از بهر چه آمدهاى ؟ جواب داد : بشكايت آمدهام و پناه به تو آوردهام . گفت : شكايت تو از كيست ؟ گفت : از مروان بن حكم 37 است . پس از آن ، اين ابيات برخواند : خداترس را بر رعيت گمار * كه معمار ملكست پرهيزكار رياست بدست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست سر گرگ بايد هم اول بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد معويه چون ابيات او بشنيد و ديد كه از دهان او آتش همىريزد ، به او گفت : يا اخ العرب ، قضيهء خود فروخوان و مرا از قصد خود آگاه كن . اعرابى گفت : ايها الخليفه ، مرا زنى بود كه او را دوست ميداشتم و او روشنى چشم من بود . اشتران چند داشتم كه به آنها معيشت همىگزاردم . خشكسالى بما رسيد . كه اشتران من هلاك شدند و من بىچيز ماندم . چون مال من برفت و حالتم دگرگون گشت ، ذليل و خوار شدم و به كسانى كه به زيارت من رغبت داشتند ، گران گشتم . چون پدرزن من بدحالى من بدانست ، آن زن از من بگرفت و مرا براند . من نزد عامل تو ، مروان حكم آمدم و از او اميد يارى داشتم . چون پدرزن مرا حاضر آورد ، شكايت من به او گفت . آن مرد گفت : من هرگز او را نمىشناسم . گفتم : اصلح اللّه الامير . زن را حاضر آور و حديث از او بازپرس تا حق بر تو آشكار