مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
260
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ايشان بسربرده . پس از آن راه صحرا در پيش گرفتم و تا دو سال زيارت ايشان ترك نميكردم . حكايت اعرابى و مروان حكم و نيز حكايت كردهاند كه : روزى معاويه در دمشق بر تخت خلافت نشسته بود و از آن مكان ، منظرهها بهر چهار سوى داشت كه نسيم از هر سوى برو ميوزيد . و آن روز ، روزى سخت گرم بود . كه ناگاه مردى را ديد كه پابرهنه همىآيد و از اثر گرما برنج اندر است . معويه با حاضران گفت : آيا خداى تعالى بدبختتر از آن كسى آفريده كه درين ساعت گرما به بيرون آمدن محتاج باشد ، چنان كه اين مرد در اين ساعت پابرهنه همىآيد ؟ حاضران گفتند كه : شايد او بسوى خليفه همىآيد ؟ معويه گفت : به خدا سوگند اگر او قصد من كرده باشد ، هر آينه او را مالى بسيار دهم و اگر ستمى بر وى رسيده باشد ، او را يارى كنم . اى غلام ، بر در بايست . اگر اين اعرابى ، اجازت خواهد ، او را جواز ده و از آمدن او بسوى من منع مكن . غلام بيرون آمده ، با اعرابى ملاقات كرده ، به او گفت : چه