مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

259

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و ساعتى از من غايب شد . چون بازآمد ، ديدم چيزى در دست دارد و بانگ بر من همىزند . من بسوى او بشتافتم . گفت : اى پسرعم ، ميدانى چه حادثه روى داد ؟ گفتم : لا و اللّه نمىدانم . گفت : دختر عمم بسوى ما روان گشته ، شيرى سر راه بر وى گرفته ، او را از هم دريده است و از وى چيزى برجا نگذاشته مگر همين‌كه مىبينى . پس آنچه در دست داشت ، بر زمين نهاد . ديدم كه آن گيسوان و استخوانهاى سر دختر است . پس آن جوان ، سخت بگريست و به من گفت : از جاى خود برمخيز تا بسوى تو بازگردم . ساعتى نيز از من غايب شد . چون بازآمد ، سر شير را بازآورد . او را به زمين افكند و آب خواست . من آب حاضر آوردم . دهان شير بشست و او را همىبوسيد و همىگريست و اين ابيات همىخواند : اى دريغا صبح ظلمت‌سوز من * اى دريغا نور روزافروز من اى دريغا اى دريغا اى دريغ * كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ چون زنم دم كاتش دل تيز شد * شير هجر آشفته و خونريز شد پس از آن گفت : اى پسرعم ، ترا به خدا و به قرابتى كه ميانهء من و تست كه وصيت من بنيوش و پوشيده دار . كه من همين ساعت هلاك خواهم شد . چون من بميرم ، مرا غسل ده و با اين استخوانها كفن كن و در يك قبر به خاك بسپار و اين دو بيت بقبر ما بنويس : من آن كسم كه مرا هركه ديد ميگفتى * سهيل مشكين زلفى و ماه زهره ذقن كنون به زير زمينم چو صد هزار غريب * گرفته اين تن مسكين من بگِل مسكن پس از آن سخت بگريست و بخيمه درون رفت و ساعتى از من غايب شد . چون بيرون آمد ، فريادى بركشيده ، درگذشت . من چون اين حالت بديدم ، اندوه من زيادت شد و از غايت حزن ، از هلاكم چيزى نماند . آنگاه پيش رفته ، او را در آغوش گرفتم و آنچه با من گفته بود ، چنان كردم و سه روز در سر قبر