مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

254

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و هشتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گفت : او را دوست مىداشتم . پس از آن ، پيوندان دخترك ، او را برداشته ، بناحيهء ديگر كوچيدند . من ديرگاهى او را نديدم . شوق او مرا مضطرب كرد و خاطرم برفتن سوى او مايل شد . تا اينكه شبى از شبها شوق ، مرا بسوى او برانگيخت . برخاسته ، بار بر اشتر بستم و دستار بر سر بنهادم و شمشير بر ميان بسته ، نيزه برداشتم و بر استر سوار گشته ، بيرون آمدم و بسرعت همىراندم . تا شبى از شبهاى تاريك كه من از نشيب و فراز كوه و هامون برنج اندر بودم و آواز شيران و گرگان و وحشيان از هر سو بلند ميشد و از غايت بيم ، عقل من رفته و پيوسته نام خداى تعالى مرا در زبان بود و با اين حالت همىرفتم كه خواب ، مرا در ربود و اشتر ، مرا به بيراهه كشيد . و من در خواب بودم كه چيزى بر سر من بخورد . من هراسناك بيدار شدم . مرغزارى ديدم كه درختان بسيار و نهرهاى روان داشت و درختان آن مرغزار به يكديگر بافته بودند . من از اشتر به زير آمدم و مهار اشتر بدست گرفته ، خلاصى همىجستم تا اينكه از ميان درختان بباديه درآمدم . بار بر اشتر محكم كرده ، سوار شدم و نميدانستم كه بكدام سوى روم . چشم بنواحى آن باديه انداخته ، در سينهء صحرا آتشى ديدم . اشتر بسوى آن براندم . چون به آتش نزديك شدم ، ديدم كه آتش در خيمه است و نيزهء در پيش خيمه برپاست و اسبى ايستاده و اشترى خفته است . با خود گفتم : اين خيمه ، قصهء بزرگ خواهد داشت ، از آن‌كه درين صحرا كسى نيست . پس از آن بسوى خيمه رفته ، سلام دادم . پسرى نوزده ساله از خيمه بدرآمد كه جبينش مانند بدر درخشان بود و شجاعت از سيماى او آشكار ميشد . رد سلام كرده ، گفت : يا اخ العرب ، گمان من اينست كه راه گم كرده‌اى ؟ گفتم : آرى . مرا به راه دلالت كن . گفت : يا اخ العرب ، اين سرزمين ، خوابگاه شيرانست و امشب شبى