مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

255

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

است تاريك . من از وحشيان بر تو ايمن نخواهم بود . يك امشب در نزد من فرود آى . چون فردا شود ، راه بر تو بنمايم . من از اشتر فرود آمده ، زانوى اشتر ببستم و جامهء سفر را بركندم و ساعتى بنشستم . كه آن جوان برخاسته ، گوسپندى را ذبح كرد و آتشى بيفروخت و بخيمه اندرآمد . سيخهائى نظيف و نمكى سفيد برداشته ، از آن گوشت ، پاره‌پاره همىبريد و در آتش پخته ، به من همىداد . ولى ساعتى ميناليد و ساعتى ميگريست . پس از آن فرياد برآورده ، سخت بگريست و اين ابيات برخواند : شب دراز نخواهم دواج ديبا را * كه شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن ديوانه عاقلان دانند * كه احتمال نمانده است ناشكيبا را دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب * چو فرقدين كه نگه مىكند ثريا را جميل گفت : ايها الخليفه ، من دانستم كه آن پسر ، عاشق است . و عاشق را نمىشناسد مگر كسى كه طعم عشق چشيده باشد . من با خود گفتم كه از كار او جويا شوم . بازگفتم : چگونه من در منزل او نشسته‌ام ، حالت او بازپرسم ؟ خيال از سر بيرون كرده ، به خوردن گوشت بپرداختم . چون از خوردن فارغ شدم ، آن جوان برخاسته ، طشتى نظيف و ابريقى نيكو و دستارچهء حرير بياورد . چون دست بشستم ، گلاب حاضر آورد . خويشتن بگلاب معطر ساختم و ساعتى حديث گفتم . پس از آن ، جوان برخاسته ، پرده‌اى از ديبا در ميان خيمه بكشيد و با من گفت : يا اخ العرب ، بخوابگاه اندر شو . من در خوابگاه رفتم . خوابگاهى از ديباج گسترده يافتم . جامه بركنده ، بخوابگاه اندر شدم و چنان شبى در عمر خود نديده بودم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .