مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

253

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت عاشق محروم و نيز مسرور خادم حكايت كرده است كه : شبى هرون الرشيد را بىخوابى سخت درگرفت و به من گفت : اى مسرور ، از شعرا ، كه بر در است ؟ من بيرون آمده ، جميل بن معمر عذرى را در دهليز يافتم . به او گفتم : دعوت خليفه را اجابت كن . درحال ، با من بنزد خليفه آمد . خليفه او را جواز نشستن داد و به او گفت : اى جميل ، در پيش تو چيزى از احاديث عجبيه هست يا نه ؟ گفت : ايها الخليفه ، كدام يك دوست‌تر دارى ؟ چيزى را كه ديده‌ام يا حكايتى كه شنيده‌ام ؟ خليفه گفت : آن‌چه ديده‌اى ، بازگوى . جميل گفت : ايها الخليفه ، من شيفتهء دخترى بودم و او را دوست ميداشتم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .