مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
252
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كمان سخت كه داد آن لطيف بازو را * كه تير غمزه تمامست صيد آهو را هزار صيد دلت بيش در كمند آيد * بدين صفت كه تو دارى كمان ابرو را تو خود بجوشن و برگستوان چه محتاجى * كه روز معركه بر خود زره كنى مو را آنگاه به من گفت : اى ابراهيم ، اين آوازه كه شنيدى ، برخوان و بكنيزكان خود بياموز . من گفتم : آوازه به من اعادت كن . گفت : حاجت به اعادت نيست . و از من غايب شد . من شگفت ماندم و شمشير گرفته ، بسوى در بشتافتم . در را بسته يافتم و با كنيزكان گفتم : چه شنيديد ؟ گفتند : آوازهء بهتر از همه آوازها بشنيديم . من حيران مانده ، بسوى در سراى بشتافتم . آن در را نيز بسته يافتم . از دربانان ، شيخ را بازپرسيدم . گفتند : شيخ كدام است ؟ به خدا سوگند امروز كسى از در بدرون نيامده است . من بازگشته ، در كار او بفكرت اندر شدم كه ناگاه از يك سوى خانه ، آوازى برآمد و گفت : اى ابو اسحق ، هراس مكن . كه من ابليس بودم كه امروز نديم تو گشتم . آنگاه من سوار گشته ، بسوى خليفه رفتم و حكايت به او فروخواندم . گفت : اى ابو اسحق ، آوازه را كه از او آموختهاى ، برخوان . من عود گرفتم و بزدم و آوازه برخواندم . خليفه در طرب شد و گفت آن شيخ ، يك روز ، خود ، ما را بنواخت ، چنان كه تو را نواخته است . پس از آن صله از بهر من بداد . من جايزه گرفته ، بازگشتم .