مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

25

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ديدم . اى ملك ، اين را از من بستان كه مرا به آن حاجتى نيست . من مردى سياح و صحرانوردم . محبت دنيا را از دل بدر كرده‌ام و از مال دنيا چشم پوشيده‌ام و جز خداى تعالى ، مقصودى ندارم . پس حقه را در پيش ملك گذاشته ، بازگشت . نگاه ملك ، حقه را گشوده ، زيورها ازو بدرآورد . و در ميان زيورها ، عقدى كه خود بخواجهء كنيزك بخشيده بود ، پديد شد . درحال ، ملك ، وزير را بخواست . چون وزير حاضر آمد ، به او گفت : اين عقد را خوب ببين . كه اين نه همان عقديست كه من از بهر تو بهديت فرستاده بودم ؟ چون وزير عقد را ديد ، بشناخت . بملك گفت : آرى . اين همان عقد است . من نيز او را بكنيزك مغنيه كه در نزد منست ، هديت كرده‌ام . ملك گفت : همين ساعت آن كنيزك را نزد من حاضر آور . وزير ، كنيز را در پيشگاه ملك حاضر آورد . آنگاه ملك بوزير گفت : بازوى كنيزك را نظر كن كه زخمى در آن هست يا نه ؟ وزير ، بازوى او را بگشود . زخم كارد درو بديد . بملك گفت : ايها الملك ، در او زخم كاردى هست . پس بوزير گفت : اين كنيز ، جادوست و آنچه مرد زاهد به من گفت ، راست بوده است . پس ملك فرمود كنيزك را بچاه ساحران درافكنند . همان‌روز ، كنيزك را بچاه ساحران درافكندند . مرد زرگر از حادثه آگاه بود . چون شب شد ، بنزد پاسبان چاه درآمد . بدرهء كه هزار دينار زر سرخ در آن بود ، با خود بياورد و با پاسبان تا ثلث اول شب حديث هميكرد . آنگاه به او گفت : اى برادر ، بدان كه اين كنيزك از اين جرم بريست و من او را به اين ورطه انداخته‌ام . پس قصه را از آغاز تا انجام فروخواند و به او گفت : اى برادر ، اين هزار دينار زر بگيرد و كنيزك به من ده كه من او را بسوى شهر خود برم كه اين زرها از براى تو از نگاهداشتن كنيزك سودمندتر است . چون پاسبان ، حكايت او را شنيد ، از آن حيلت تعجب كرد و بدرهء زر بستد و كنيزك به دو داد و با او شرط كرد كه در آن شهر ، ساعتى نماند . درحال ، مرد زرگر ، كنيزك را گرفته ، روان شد و همىشتابيد تا اينكه به شهر خود برسيد و با كنيزك بعيش و نوش بسر برد .