مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

248

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت و آن اين بود : در خواب بديدار من آمد بت مه‌روى * اى كاش به بيدارى باز آيدم از در و دختر خردتر ازو بيتى ديگر بگفت و آن اينست : در خواب خيال بت من كرد ز من ياد * هستم بخيالى خوش از آن لعبت دلبر و دختر خردسال‌تر از ايشان بيتى بگفت و آن اين بود : جان باد فداى صنمى كز سر زلفش * شب تا بسحر بستر من بود معطر من با خود گفتم : اگر اين دختركان با چنين كمال ، جمال نيز داشته باشند ، كار بغايت نيكو است . آنگاه از دكه به زير آمدم و هميخواستم كه بازگردم كه در گشوده شد و كنيزكى بيرون آمد و به من گفت : اى شيخ ، بنشين . من دوباره بفراز دكه شدم و بنشستم . ورقهء به من داد . من نظاره كردم . در آن ورقه ، خطى در نهايت خوبى ديدم . و مضمون ورقه اين بود كه : ايها الشيخ ، بدان كه ما سه دختر با يكديگر خواهريم و از بهر مؤانست نشسته ، سيصد دينار گذاشته‌ايم و شرط كرده‌ايم كه هريك از ما شعرى نغز و ملح بگويد ، آن سيصد دينار از آن او باشد . و ترا بداورى خواسته‌ايم . بهرچه مىبينى ، حكم كن ، و السلام . من كنيزك را گفتم : دواتى و كاغذى نزد من آور . كنيزك اندكى غايب شد . پس از آن ، دواتى سيمين با قلمهاى زرين بياورد . من اين ابيات بنوشتم : ديدم بيكى منظره امروز سه دختر * مه‌روى و سمن‌بوى و دل‌آرا و سخنور هريك برِ من خواند يكى شعر دلاويز * كردند مرا هر سه در اين واقعه داور اين بيت فروخواند نخستين ببر من * آن دختر مه‌روى كه بود از همه مهتر در خواب بديدار من آمد بت مهروى * اى كاش به بيدارى باز آيدم از در زان پس دومين دختر پيش آمد و بر من * بگشود بدين بيت يكى حقهء گوهر در خواب خيال بت من كرد ز من ياد * هستم بخيالى خوش از آن لعبت دلبر