مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
249
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
وانگه سِيُمين دختر اين بيت سرائيد * كز خواندن آن كام شود معدن شكر جان باد فداى صنمى كز سر زلفش * شب تا بسحر بستر من بود معطر القصه من اين بيت پسنديدم از ايشان * كز هجر بود وصل نكورويان خوشتر اصمعى گفته است كه : چون ابيات نوشتم ، ورقه بكنيزك دادم . كنيزك بقصر بازگشت كه ناگاه قصر از رقص و آواز خواندن ، پر از نشاط شد . من با خود گفتم : ديگر مرا اقامت نشايد . درحال ، از دكه به زير آمده ، قصد بازگشت كردم . ناگاه كنيزك را ديدم كه ندا در ميدهد و همىگويد : اى اصمعى ، بنشين . من گفتم : ترا كه خبر داد از اينكه من اصمعى هستم ؟ گفت : اى شيخ ، اگر نام تو بر ما پوشيده باشد ، نظم تو بر ما پوشيده نيست . پس من بنشستم . در آن حال ، در گشوده شد و كنيزك نخستين ، طبقى از ميوه و حلوا در دست گرفته ، بدرآمد . من ميوه و حلوا ميخوردم و شكر احسان او بجاآوردم و خواستم كه بازگردم . ناگاه كنيزك ندا در داد و گفت : اى اصمعى ، بنشين . من چشم بسوى او برداشتم . كفى سرخ در آستين زر بديدم . گمان كردم كه بدر از زير ابر نمايان است . و بدرهاى كه سيصد دينار زر در آن بود ، بسوى من انداخت و به من گفت : اين هديتى است از من به سوى تو . خليفه باصمعى گفت : از بهر چه شعر دخترك خردسال پسنديدى ؟ اصمعى جواب داد : ايها الخليفه ، خداى تعالى زندگانى ترا دراز كند . از آنكه دختر بزرگ گفته بود : اى كاش به بيدارى باز آيدم از در . اين تمنى و آرزو است . گاه دست دهد و گاه دست نمىدهد . و اما دخترك ميانى را خيالى روى داده . و اما دخترك خردسال در شعر گفته است كه او با معشوق بيك جا اندر شده و انفاس پاكيزهتر از مشك بمشام او رسيده و خود را به معشوق فدا كرده و كسى نفس خود را فدا نكند ، مگر به كسى كه از جان عزيزتر باشد . خليفه گفت : احسنت اى اصمعى . پس سيصد دينار باصمعى بداد .