مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
245
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و هشتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه عجب آمدش و به او گفت : يا ابنة الكرام ، اين شعر نغز از طبع تو سر زد يا از ديگرى خواندى ؟ دخترك گفت : خود گفتهام . خليفه گفت : اگر سخن تو راستست ، شعرى كه درو صنعت جناس باشد ، برخوان . درحال ، دخترك اين بيت برخواند : فغان من همه زان زلف و غمزگان كه همى * بدان ز ره ببرى و بدين زره ببرى خليفه گفت : اين بيت نيز سرقت كردهاى . دختر جواب داد : نه من خود گفتهام . خليفه پرسيد : اگر سخن تو راستست ، شعرى كه درو صنعت قلب باشد ، برخوان . دخترك برگفت : بكنج اندرون ساخته ساخته * بجنگ اندرون لشكر آراسته خليفه گفت : اين نيز مسروقست . دخترك جواب داد : نه . من گفتهام . خليفه گفت : اگر تو گفتهاى ، شعرى بگو كه صنعت تضاد در آن باشد . درحال ، دخترك گفت : از آبدار خنجر آتشفشان تو * چون باد گشته دشمن ملك تو خاكسار خليفه پرسيد : اى دختر ، درين قبيله از كدامين طايفهاى ؟ دختر جواب داد : از آنان كه خيمه اندر ميان خيمهها دارند و ستون ايشان بلندتر است . دانست كه دختر بزرگ قبيله است . پس از آن دخترك با خليفه گفت : تو از كدام طايفهاى ؟ خليفه جواب داد : از آنان كه درختشان بلندتر و ميوهء ايشان لذيذتر است . در حال ، دخترك زمين ببوسيد و ثنا خوانده ، بازگشت و با دختركان عرب روان شدند .