مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
246
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنگاه خليفه با جعفر وزير گفت : ناچار بايد اين دختر تزويج كنم . جعفر وزير بسوى پدر او رفت و به او گفت : خليفه ، دختر ترا همىخواهد . پدر دخترك گفت : بجان ، منتپذير هستم . كنيزكى است كه به حضرت خليفه هديت خواهم فرستاد . پس از آن ، دختر را تجهيز كرده ، بسوى خليفه برد . خليفه عقد خوانده ، با او ازدواج كرد . و در نزد خليفه از عزيزترين زنان او بود و خليفه ، پدر او را مالى بىشمار داد . پس از چندگاه ، پدر دخترك درگذشت . خليفه خبر وفات او بشنيد . ملول و محزون نزد دخترك آمد . دخترك چون حزن او را بديد ، برخاسته ، بحجره درون رفت و جامههاى فاخر بركند و لباس ماتم بپوشيد و بعزا بنشست . و سبب اين حالت از او پرسيدند . جواب داد : پدرم درگذشته . خليفه را از كار او آگاه كردند . خليفه بسوى او آمد . ازو پرسيد : اين خبر كه گفته ؟ دخترك گفت : ايها الخليفه ، اين خبر با من سيماى تو گفت . خليفه پرسيد : سيماى من ترا چگونه آگاه كرد ؟ دخترك جواب داد : از وقتى كه من در حضرت تو منزلت يافتهام ، ترا جز اين دفعه نديده بودم كه ملول و محزون نزد من آئى و مرا نيز كسى از پدر ، سالخوردهتر نبود . خليفه را فطانت او پسند آمد و ديدگان پر از اشك كرده ، او را تسلى داد . دختر گفت : زندگى خليفه دراز باد . پس از آن چندى از بهر پدر محزون زيست و با همان حزن ، سپرى شد . حكايت شعر سه دختر و نيز حكايت كردهاند كه : خليفه هرون الرشيد را شبى از شبها بىخوابى سخت روى داد و از خوابگاه برخاسته ، از قصرى بقصرى همىگشت تا بامداد شد . آنگاه اصمعى 34 را بخواست چون اصمعى را حاضر آوردند ، او را بنشاند و به او گفت : اى اصمعى ، از تو همىخواهم كه بهترين آنچه در زنان و اشعار ايشان