مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

24

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

درخشانست . قصد آن كنيزك كرده ، در نزد سر او بنشست . ديد كه دو شمع عنبرين در شمعدانهاى زرين در نزد سر و پاى كنيزك همىسوزد و در زير و ساده ، حقه‌ايست سيمين . همه زيورهاى آن كنيزك در آن حقه است . پس مرد زرگر ، كارد بدرآورد و بازوى كنيزك را به آن كارد مجروح ساخت . كنيزك ، ترسان و هراسان بيدار گشت . چون مرد بيگانه در بالين خود يافت ، از بيم جان ، آوازش برنيامد و خاموش شد و گمان كرد كه آن دزد است و قصد بر آن مال دارد . به او گفت : من در پناه توام . اين حقه را با آنچه در آنست بگير و مرا مكش . كه كشتن من ترا سودى ندهد . درحال ، زرگر ، حقه را گرفته ، بازگشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، زرگر ، حقهء كه زيورهاى كنيزك درو بود ، گرفته ، بازگشت . چون بامداد شد ، جامهء خود بپوشيد و حقهء را كه زيورها در آن بود ، برداشته ، پيش ملك آن شهر درآمد و زمين ببوسيد و به او گفت : اى ملك ، من ترا ناصح و مهربان هستم و من از سرزمين خراسانم . چون حسن اخلاق و معدلت ترا شنيدم ، خواستم كه در زير لواى تو باشم . از خراسان مهاجرت كرده ، به حضرت تو آمدم . هنگام شام بدين شهر رسيدم . دروازهء شهر ، بسته يافتم . در خارج شهر خفته بودم كه ناگاه در ميان خواب و بيدارى ، چهار تن از زنان بديدم كه يكى از ايشان بجاروب و ديگرى ببادزن سوار بودند . اى ملك ، دانستم كه ايشان ساحرانند كه به شهر تو مىروند . يكى از ايشان به من نزديك شد و پاى بر من زد و با دم روباهى كه در دست داشت ، مرا بزد . من نيز از الم آن ضربت در خشم شده ، كاردى كه با خود داشتم ، بگرفته ، زخمى منكر ببازوى او بزدم . در حال ، او پشت به من كرده ، بگريخت و هنگام گريختن ، اين حقه با آنچه در اوست ، ازو بيفتاد . من اين حقه برداشته ، بگشودم . اين زيورهاى گران‌قيمت درو