مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

231

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود گفتم : به خدا سوگند كه بسوى قبر عتبه بايدم شد . آنگاه بسوى قبر عتبه بيامدم و در آنجا درختى بلند يافتم . برگهاى سرخ و زرد و سبز داشت . از ساكنان آنزمين پرسيدم كه : اين درخت چه نام دارد ؟ گفتند : اين را شجر العروسين گويند . پس من يك شبان و روز در آن مكان بماندم . پس از آن بازگشتم . و آن ، بازگشتن بازپسين من بود . حكايت هند دختر نعمان و نيز حكايت كرده‌اند كه : هند ، دختر نعمان ، نيكوترين زنان آن روزگار بود . حجاج ( 31 ) صفت حسن و جمال او بشنيد . او را خواستگارى كرد و مالى بسيار از بهر او فرستاده ، او را تزويج كرد و دويست هزار درم ، مهر او قرار داد . و ديرگاهى با او بسر برد . پس از آن روزى از روزها بنزد او درآمد . ديد كه او در آئينه نظاره مىكند و اين دو بيت ميخواند : من همىمانم بتازى ماديان خوش‌نژاد * ليك باشد مر مرا مانند استر همسرى