مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
232
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گر ز من مادينه آيد از غزال آيد غزال * ور نرينه زايم از استر چه زايد استرى چون حجاج اين بشنيد ، بازگشت و قصد طلاق او كرد و عبد اللّه بن طاهر را بسوى او فرستاد كه او را طلاق گويد . عبد اللّه بن طاهر نزد هند درآمد و به او گفت كه : حجاج همىخواهد ترا طلاق گويد و مرا در طلاق ، وكيل كرده و دويست هزار درم از مهر تو در ذمت اوست . اينك حاضر است . هند گفت : اى عبد اللّه ، ديرگاهى بود كه من با او بودم . به خدا سوگند هرگز ازو فرحناك نشدم . اگر اكنون از هم جدا شويم ، پشيمان نخواهم شد . و اين دويست هزار درم ، مژدگانى تست كه از آن پليدك ثقفى بخلاص من بشارت آوردى . پس از آن خبر هند بعبد الملك مروان رسيد و حسن و جمال او بشنيد . بخواستگارى او فرستاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هشتاد و دويم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عبد الملك بخواستگارى هند بفرستاد . هند كتابى بخليفه نوشت كه در آن كتاب ، بعد از ثناى پروردگار و صلوات محمد عليه السلام اين بود كه : بدان ايها الخليفه ، ان الكلب ولغ فى الاناء . يعنى ظرف را سگ ، دم كشيد . چون خليفه كتاب هند بخواند ، از سخن او بخنديد و بر او نوشت كه : پيغمبر عليه السلام فرمود : اذا ولغ الكلب فى اناء احدكم فليغسله سبعا . يعنى اگر ظرف يكى از شماها ، سگ دم شود ، او را هفت بار بشوئيد . چون هند كتاب خليفه بخواند ، مخالفت نتوانست كرد . كتابى برو نوشت كه در آن كتاب بعد از ثناى پروردگار ، اين بود : اى خليفه ، بدان كه من عقد جارى نخواهم كرد مگر به اين شرط كه حجاج ، پاى برهنه و همان جامههاى امارتش در بر ، محمل مرا تا به شهر تو بكشد . چون عبد الملك كتاب بخواند ، بلند خنديد و رسول نزد حجاج