مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
230
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كن . غطريف گفت : ايشان را با چه چيز رد كنم ؟ ريا گفت : مهر بر ايشان گران كن كه ايشان از اين تمنا بازگردند . غطريف گفت : نيكو گفتى . آنگاه بسرعت بيرون آمده ، گفت : دخترم دعوت شما را اجابت كرد . و لكن مهر مثل خود همىخواهد . باز گوئيد كه مهر بذمهء كيست ؟ عبد اللّه گفت : با منست . غطريف گفت : هزار دستبند از زر سرخ و پنج هزار درم از سكهء پس از هجرت 30 و صد حله از برد يمانى و پنج حقه عنبر در مهر او همىخواهم . عبد اللّه گفت : من اينها را قبول كردم . آيا تو نيز دعوت ما اجابت كردى يا نه ؟ غطريف گفت : اجابت كردم . درحال ، عبد اللّه شخصى از انصار را بمدينهء منوره فرستاد و همهء آنچه را كه ضمانت كرده بود ، باز آورد . آنگاه چارپايان و گوسفندان بكشتند و مردمان به خوردن وليمه گرد آمدند . عبد اللّه گفته است كه : ما چهل روز بدين حال در آنجا بمانديم . پس از آن غطريف گفت : اگر بخواهيد ، عروس را برداشته ، برويد . پس ما عروس را در هودجى بگذاشتيم . و غطريف ، سى شتر از تحفههاى گرانقيمت ، جهاز بست . پس ما او را وداع كرده ، بسوى مدينه روان شديم و همىآمديم تا ميانهء ما و مدينه ، منزلى بيش نماند . آنگاه گروهى از راهزنان بر ما بتاختند . عتبة بن جبان بر ايشان حمله كرد . مردانى چند از ايشان كشته ، بازگشت . و او را زخم منكرى بود . ما از ساكنان آن سرزمين يارى خواستيم . ايشان راهزنان از ما دور كردند . ولى عتبه مرده بود . ما فرياد وا عتبا را بلند كرديم . دخترك چون اين بشنيد ، خود را از هودج بدر انداخت و نالهء سوزناك برآورد و اين دو بيت برخواند : آزمودم من هزاران بار بيش * بى تو شيرين مىنبينم عيش خويش كشته و مرده به پيشت اى قمر * به كه شاه زندگان جاى دگر پس از آن فريادى بركشيده ، درگذشت . ما از بهر ايشان يك قبر بكنديم و ايشان را در يكجا به خاك سپرديم . و من بسوى قوم خود بازگشتم و هفت سال در ميان قوم بماندم . پس از آن قصد حجاز كردم و بمدينهء منوره درآمدم و با