مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
23
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خداى تعالى همىخواهم كه زندگانى كنم تا او را ببينم . آنگاه حاضران برخاستند و از صورتگر جويان شدند . او بشهرى از شهرها سفر كرده بود . كتابى به او نوشته ، حالت صديق خويشتن بيان كردند و آن صورت را ازو جويان گشتند كه : آيا او را از نزد خود اختراع كردهء يا در دنيا ، او را مانندى هست ؟ صورتگر در جواب نوشت كه : من آن صورت را به شكل كنيزك مغنيه وزيرى نقش كردهام . و آن كنيزك در شهر كشمير است . چون مرد زرگر آن خبر بشنيد ، آمادهء سفر گشته ، از شهر پارس ببلاد هند روان شد . پس از مشقت بسيار بدان شهر جاىگرفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مرد زرگر پس از مشقت بسيار در آن شهر جاىگرفت . روزى از روزها نزد مرد عطارى كه از اهل آن شهر بود ، رفت . و آن عطارى خردمند و هشيار بود . پس مرد زرگر با عطار بصحبت بنشست و از ملك آن شهر و سيرت و اخلاق او جويان شد . عطار گفت : پادشاه ما عادل و نيكوسيرت است و ساحران را بسى ناخوش دارد . اگر ساحرى از مردمان ، او را بدست آيد ، در خارج شهر ، او را بچاه اندر كند و در آنجا بگذارد تا از گرسنگى بميرد . آنگاه زرگر از وزير پادشاه و سيرت اخلاق او جويان گشت . عطار ، سيرت و اخلاق وزير را با مرد زرگر همىگفت تا اينكه سخن آن كنيزك مغنيه در ميان آمد . عطار گفت : او در نزد فلان وزير است . پس مرد زرگر ، چند روزى در خيال بود كه شبى از شبها كه باد و باران و رعد سخت همىآمد ، مرد زرگر ، لباس دزدان به خود راست كرده ، رو بخانهء خواجهء كنيزك بياورد و كمند بكنگره حصار آن انداخته ، بفراز قصر شد و از آنجا بساحت خانه فرود آمد . همه كنيزكان را ديد كه هريك بتختى خوابيدهاند و تختى ديد از مرمر كه كنيزكى بر او خفته . عارضش مانند ماه شب چهارده ،