مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
229
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تا دشمن بدسگال آگه نشود * درد دل خود از دگرى ميپرسم من به او گفتم : اى عتبه ، مرا مالى است بسيار . همىخواهم كه آن مال در راه تو صرف كنم و در راه تو بكوشم تا تو از من خوشنود شوى . برخيز تا بمجلس انصار 28 شويم . درحال ، برخاستيم و بمجلس انصار شديم . ايشان را سلام داديم . ايشان جوابى نيكو دادند . پس از آن من گفتم : اى قوم ، در عتبه و پدر او چه ميگوئيد ؟ گفتند : او از سادات عربست . گفتم : بدانيد كه او بمصيبت عشق گرفتار آمده . از شما همىخواهم كه بسوى سماوه با من يار شويد . گفتند : سمعا و طاعة . پس ما سوار گشتيم و قوم نيز با ما سوار شدند تا به مكان بنى سليم 29 رسيديم . غطريف ، رسيدن ما بدانست . باستقبال ما بدرآمد و ما را تحيت گفت . ما گفتيم : مهمان توايم . پس غطريف فرود آمد و بانگ بخادمان زد كه : فرود آئيد . خادمان فرود آمدند و طعامها بگستردند و چارپايان بكشتند . ما گفتيم : طعام تو نخواهيم چشيد تا حاجت ما برآورى . گفت : حاجت شما چيست ؟ گفتيم : دختر خود را بعتبة بن جبان بن منذر كه از اكابر قوم است ، تزويج كن . غطريف گفت : اى برادران ، دخترى كه شما او را خواستگارى ميكنيد ، كار او با خود است . من اكنون نزد او روم و او را آگاه كنم . آنگاه خشمگين برخاسته ، بنزد ريا شد . ريا گفت : اى پدر ، چه حادثه روى داده كه ترا خشمگين همىبينم ؟ غطريف گفت : قومى از انصار به من وارد شدهاند و ترا از من خواستگارى ميكنند . ريا گفت : انصار ، سادات و عزيزند . پيغمبر عليه السلام از بهر ايشان طلب آمرزش كرده . بازگو كه خواستگارى از بهر كدام يك از ايشان است ؟ غطريف گفت : از براى جوانى است كه عتبة بن جبان بن منذر نام دارد . دختر گفت : شنيدهام كه همين جوان عتبه نام بوعدهء خود وفا كند و از پى هر كارى كه شود ، آن را بپايان مىرساند . غطريف گفت : سوگند خوردهام كه ترا هرگز به او تزويج نكنم . زيرا كه پارهء حديثهاى تو با او به من رسيده است . ريا گفت : چنين كار روى نداده . و لكن من سوگند ياد كردهام كه جواب زشت بانصار ندهم . تو نيز ايشان را به خوبى رد