مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
228
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و هشتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عبد اللّه گفته است كه : چون نزد آن پسر شدم و او را سلام دادم ، گفت : تو كيستى ؟ گفتم : عبد اللّه بن معمر قيسى هستم . گفت : ترا با من حاجتى هست ؟ گفتم : من در روضه نشسته بودم . چون آواز حزين ترا شنيدم ، نزد تو آمدم . آن پسر با من گفت : بنشين . من بنشستم . گفت : من عتبة بن جنان ابن منذر انصارى هستم . بسوى مسجد احزاب رفته و در آنجا اعتكاف كرده بودم . ناگاه زنانى قمرسيما بديدم كه در ميان ايشان دختركى بود بديع الجمال كه بنزد من بيامدند . و آن دخترك با من گفت : اى عتبه ، كسى كه همسرى ترا بخواهد ، تو نيز همسرى او بخواه . پس از آن مرا گذاشته ، برفت و تا اكنون از او خبرى نشنيده و بر اثر او آگاه نشدهام و از مكانى بمكانى حيران همىروم . اين بگفت و فريادى برآورده و بى خود بيفتاد . پس از ساعتى به خود آمد . گويا كه گونهء او از زعفران ، رنگ گشته بود و اين دو بيت را برخواند : بخوارى در رهش افتاده بودم * سحرگه آن قرار بىقراران ز من بگذشت چون باد بهارى * مرا بگذاشت چون ابر بهاران من به او گفتم : اى عتبه ، بسوى پروردگار بازگرد كه ترا رستخيز در پيش است . عتبه گفت : هيهات كه من شكيبا شوم . پس من آن شب را با او بودم . چون صبح بدميد ، گفتم : برخيز تا به مسجد شويم . برخاسته ، به مسجد شديم و در مسجد بنشستيم تا اينكه فريضه ظهر بجاآورديم . ناگهان همان زنان بازآمدند و دخترك در ميان ايشان نبود . گفتند : اى عتبه ، دختركى كه همسرى تو هميخواست ، پدرش او را بسوى سماوه برد . من از نام آن دخترك پرسيدم . گفتند : نام او ريا ، دختر غطريف سليمى است . آنگاه عتبه سر بر كرد و اين دو بيتى برخواند : از دوست بهر رهگذرى ميپرسم * وز هركه ببينم خبرى ميپرسم