مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

222

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نهادند . مادرش او را تربيت ميكرد . چون روزى چند بگذشت ، ملك صلصال بازآمد . و به پيلى سپيد سوار بود و قبايل جان در يمين و يسار او بودند . چون بقصر درآمد ، صد تن كنيزكان پيش رفته ، زمين ببوسيدند . و فخرتاج نيز با ايشان بود . چون ملك او را بديد ، با كنيزكان گفت : اين دخترك كيست ؟ گفتند : دختر شاپور ، ملك عجم و ديلم است . ملك گفت : او را كه بدين مكان آورد ؟ دختركان ، ماجراى فخرتاج با ملك بازگفتند . ملك گفت : ملول مباش و صبر كن تا پسر تو بزرگ شود . آنگاه ترا ببلاد عجم روان كنم و سر پدر ترا از تن جدا سازم و پسر ترا بپادشاهى عجم و ديلم بنشانم . درحال ، فخرتاج برخاسته و او را دعا گفت و بپرورش فرزند خويش پرداخت تا اينكه پسر هفت ساله شد . با فرزندان ملك سوار گشته ، بنخجيرگاه ميشدند و درندگان صيد ميكردند و از گوشت آنها ميخوردند . تا اينكه مراد شاه را دل از سنگ ، سخت‌تر شد . چون عمر او بپانزده سال رسيد ، با مادر خود گفت : اى مادر ، پدر من كجاست ؟ فخرتاج گفت : اى فرزند ، پدر تو ملك غريب ، ملك عراق است . و من دختر ملك شاپورم . پس از آن حكايت با پسر بازگفت . مراد شاه گفت : آيا جد من بكشتن تو و پدرم فرمان داد ؟ فخرتاج گفت : آرى . مراد شاه گفت : بتربيت‌هاى تو سوگند كه بسوى ملك شاه‌پور شوم و سر او را ببرم و نزد تو آورم . فخرتاج از سخن او فرحناك شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مراد شاه با دويست تن از عفريتان سوار گشته ، راه‌ها همىزدند و غارت‌ها همىكردند تا اينكه به شهر شيراز برسيدند و بر آن شهر هجوم آوردند . مراد بقصر ملك هجوم آورد . او را بر تخت خود بكشت و از سپاه او خلقى بسيار هلاك شدند و بازماندگان ، امان خواستند و ركاب مراد شاه