مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
223
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ببوسيدند . ملك ، ايشان را بشمرد . ده هزار سوار بودند كه در ركاب او سوار گشته ، بسوى بلخ روان شدند . پادشاه آنجا را نيز بكشتند و سپاهيان را هلاك كردند . با هزار سوار بسوى نورين 26 روان شدند . و خداوند نورين بطاعت درآمده ، مالى بسيار بايشان داد . و با سى هزار سوار به قصد شهر سمرقند روان شدند . آنجا را نيز بگرفتند . بسوى اخلاط 27 رفتند . آنجا را نيز بگرفتند . پس از آن روان شدند و به هيچ شهر نمىرسيدند مگر اينكه آن شهر را ميگرفتند . و بمراد شاه ، لشگرى بىپايان جمع آمد و آنچه مال و تحف بدست او ميآمد ، بلشگريان بخش ميكرد . لشگريان بسبب شجاعت و كرم ، او را دوست ميداشتند . تا اينكه باسبانبر مداين برسيد . بلشگريان گفت : صبر كنيد تا باقى لشگر حاضر آيند و جد خود را گرفته ، بسوى مادر برم و از كشتن او آتش دل مادر فرونشانم . و بدين سبب ، قتال در ميان ايشان تا سه روز روى نداده بود . چون ملك غريب با زلزال و چهل هزار عفريتان كه مالها و هديتها برداشته بودند ، بمداين برسيد ، از لشگرى كه شهر را احاطه كرده بودند ، جويان شدند . گفتند : نميدانيم ايشان كيستند ؟ سه روز است كه درين مكان فرود آمدهاند و مقاتله در ميان ما و ايشان روى نداده . و اما مراد شاه ، مادر خود ، فخرتاج را گفت : تو در خيمه بنشين تا من پدر ترا از بهر تو بياورم . فخرتاج او را بنصرت و ظفر ، دعا گفت . چون بامداد شد ، مراد شاه با دويست تن از عفريتان و ملوك انسيان سوار گشت . طبلها بزدند . غريب آواز طبل شنيده ، سوار شد و قوم خود را بمقاتله بخواند . لشگر جنيان از يمين و لشگر انسيان از يسار او بايستادند . مراد شاه در اسلحهء جنگ غوطه خورده ، از بهر مبارزت ، اسب در ميدان راند و ندا در داد كه : اى قوم ، بمبارزت من برنيايد مگر پادشاه شما . اگر او بر من چيره شود ، پادشاهى هردو لشگر با اوست و اگر من او را بكشم ، مثل ديگران است كه تاكنون كشتهام . چون غريب سخن مراد شاه بشنيد ، گفت : يا كلب العرب ، خاموش شو . پس از آن به يكديگر حمله آوردند ، چندانكه نيزهها شكسته شد و شمشيرها از