مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
22
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت مردى زرگر ، روزى از روزها در خانهء يكى از ياران ، صورت دختركى در ديوار نقش كرده ديد كه هيچ ديده ، نيكوتر و خوشتر از آن صورت نديده بود . مرد زرگر ، چشم به آن صورت بدوخت و در حسن او خيره مانده و محبت او در دلش جاى گرفت و پيوسته اندوهناك بود تا اينكه بيمار گشت و از هلاكش چيزى نماند . يكى از ياران بنزد او درآمد و از حالت او جويان گشت . مرد زرگر گفت : اى برادر ، بيمارى من از عشق است . كه من به صورتى كه در ديوار خانهء فلان صديق نقش كرده بودند ، عاشق شدهام . آن صديق ، او را ملامت كرد و به او گفت : اين كار از قلت عقل تست . كه چگونه صورت ديوار را كه سود و زيان نرساند و چشم و گوش ندارد ، عاشق گشتهء ؟ ، آن مرد زرگر گفت : ميدانم كه صورتگر ، صورت او را نقش نكرده است مگر از مثال زنى بديع الجمال . صديق با وى گفت : شايد كسى كه او را نقش كرده ، اختراع نموده است ؟ زرگر گفت : در هرحال ، من از عشق خواهم مرد . اگر اين صورت را در دنيا شبهى باشد ، من از