مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

219

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مىپذيرى يا نه ؟ غريب باشارت گفت : آرى . ملكه فرحناك شد و سحر ازو برداشت و خوردنى بخواست . و با او خوردنى بخوردند . چون شب برآمد ، ملكه بخفت . غريب برخاسته ، بر سينهء او بنشست و حلقوم او را گرفت و از سينهء او برنخاست تا اينكه ملكه هلاك شد . پس از آن مخزنى را گشوده ، در آنجا شمشيرى آويخته يافت . آن شمشير را گرفته ، بر ميان بست و تا بامداد صبر كرد . على الصباح بيرون آمد . بر در قصر بايستاد . اميران به قصد خدمت ملكه درآمدند و خواستند كه بقصر اندر شوند ، غريب را ديدند كه جامهء جنگ پوشيده و شمشير بر ميان بسته . غريب بايشان گفت : اى قوم ، پرستش اصنام ترك كنيد و پروردگار يگانه بپرستيد . چون كافران اين سخن بشنيدند ، برو هجوم آوردند و غريب نيز بديشان حمله كرد و خلقى بسيار از ايشان بكشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، غريب ، خلقى از ايشان بكشت تا اينكه شب برآمد و ايشان يكسره بغريب هجوم آوردند و همىخواستند كه او را بگيرند كه ناگاه هزار عفريت با تيغ‌هاى بركشيده بكافران هجوم آوردند . و بزرگ ايشان زلزال بن مزلزل بود . پس عفريتان ، تيغ بر ايشان بنهادند و از آن قوم كسى را زنده نگذاشتند . پس از آن زلزال بغريب سلام داد و به سلامت او تهنيت گفت . غريب به او گفت : ترا كه از حالت من آگاه كرد ؟ زلزال گفت : اى ملك ، چون پدر من مرا زندان كرد و ترا بوادى آتش بفرستاد ، من دو سال در زندان بماندم . پس از آن مرا رها كرد . من سالى در نزد او بماندم و او را بكشتم . لشگريان به من اطاعت كردند . و اكنون چند سال است كه در ميان لشگر حكمرانى ميكنم . شبى از شب‌ها بخفتم و تو در خاطر من بودى . ترا خواب ديدم كه با قوم جانشاه مقاتله ميكنى . درحال ، اين هزار عفريت برداشته ، بسوى تو آمدم . غريب را اين كار ،