مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

220

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

عجب آمد . پس از آن مالهاى جهانشاه جمع آورده ، حاكمى در آن شهر بگماشت . و عفريت‌ها مالها با غريب برداشته ، روان شدند . هنوز صبح ندميده بود كه در شهر زلزال فرود آمدند . و تا شش ماه ، غريب در شهر زلزال مهمان بود . آنگاه قصد رفتن كرد . زلزال هديت‌ها از بهر او تربيت داد و سه هزار عفريت بخدمت‌گزارى او بگماشت و ايشان را فرمود كه هديت و اموال بردارند . و زلزال ، خود ، غريب را برداشته ، باسبانبر مداين روان شدند . هنوز نيمى از شب نرفته بود كه باسبانبر برسيدند . غريب به شهر مداين نظر كرده ، لشگرى ديد فزون از ستاره كه به شهر احاطت كرده‌اند . غريب بزلزال گفت : اى برادر ، اين محاصره را سبب چيست و اين لشگر از كجاست ؟ پس غريب در بام قصر فرود آمد و ندا در داد كه : يا كوكب الصباح و يا مهديه . ايشان از خواب ، بدهشت برخاستند و گفتند : كيست كه در اين وقت ، ما را ندا درمىدهد ؟ غريب گفت : منم پادشاه جن و انس . چون كوكب الصباح و مهديه سخن او را بشنيدند ، فرحناك شدند . آنگاه ملك غريب فرود آمد . كنيزكان بپاى او درافتادند و آواز بنشاط و انبساط بلند كردند . قصر از آواز ايشان پر شد . خادمان ، سبب بازپرسيدند . كنيزكان گفتند : بشارت باد شما را كه ملك غريب دررسيد . امرا و سرهنگان ، فرحناك شدند . آنگاه ملك بيرون آمده ، بر تخت بنشست و سرهنگان بخواست و از لشگرى كه به شهر احاطه كرده بودند ، جويان شد . گفتند : اى ملك ، سه روز است كه ايشان بخارج شهر فرود آمدند و با ايشان جنيان و انسيان هستند . نمىدانيم كه قصد ايشان چيست ؟ و تاكنون در ميان ما قتال روى نداده و سخنى نرفته . غريب گفت : فردا بسوى ايشان بفرستم تا قصد ايشان بدانم . پس از آن گفتند كه : نام ملك ايشان ، مراد شاه است و صد هزار سوار و سيصد هزار پياده و دويست تن از قبايل جن در زير حكم دارد . و آمدن آن لشگر ، سببى داشت عجيب . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .