مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
218
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بود ، بنگريست و در گردن او قلادهاى در و گوهر بديد . نزديك رفته ، او را برداشت و بر زمين زد و درهم شكست . و تا بامداد بخفت . چون بامداد شد ، ملكه بر تخت نشسته و غريب را بخواست . خادمان به بتخانه درآمده ، بتها درهم شكسته يافتند . طپانچه بر سر و روى خويشتن زدند ، چندانكه خون از دهان و بينى ايشان روان شد . پس از آن خواستند كه غريب را بگيرند . غريب ، يكى از ايشان را با مشتى بكشت . و ديگرى پيش رفت . او نيز كشته شد . تا بيست و پنج تن از ايشان كشته گشتند و باقى بسوى ملكه بگريختند و فرياد هميزدند . ملكه ، خبر ايشان بازپرسيد . گفتند : اى ملكه آفاق ، اسير ، صنم را شكسته و مردان ترا بكشت . درحال ، ملكه ، تاج بر زمين انداخت و گفت : ديگر اصنام را مقدارى نماند . پس از آن ملكه با هزار دلير ، قصد صنمخانه كرد . غريب را ديد كه از صنمخانه بدرآمده ، تيغى در كف دارد كه دليران همىكشد . چون جانشاه ، شجاعت غريب بديد ، با خود گفت : مرا بصنم حاجتى نيست و جز اين جوان مقصودى ندارم كه در بقيت عمر او را به همسرى خود بگيرم . آنگاه ملكه ، عفريت را گفت كه : ازو دور شويد . و خود پيش رفته ، فسونى بر وى بخواند . ساعد غريب سست گشته ، شمشير از دست او بيفتاد . آنگاه او را گرفته ، بازوان او را ببستند . جانشاه بازگشته ، بر سرير نشست و مكان را خلوت كرده و بغريب گفت : اى پستترين عرب ، ترا رتبت بدين مقام رسيده كه صنم مرا بشكنى و مردان مرا بكشتى ؟ غريب گفت : اى پليدك ، اگر آن صنم ، خداى برحق بودى ، ضرر از خويشتن دفع كردى . ملكه گفت : تو با من ازدواج كن تا ترا بگذارم كه هرچه خواهى بكنى . و گرنه بدين خودم سوگند كه بعذابهاى سخت ، ترا بيازارم . پس از آن ملكه ، آبى گرفته ، فسونى بخواند و بر وى بدميد و آب بر غريب بپاشيد . غريب ، بوزينه شد . ملكه او را در مكانى حبس كرد و او را نان و آب ميداد . تا دو سال بزندان اندر بود . پس از آن روزى از روزها او را حاضر آورد و به او گفت : آيا سخن من