مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

204

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون غريب سخن او بشنيد ، جهان در چشمش تار شد و برآشفت و گفت : به حق خليل اللّه كه بسوى آن پليدك شوم و او را بكشم و مملكت او را ويران كنم . پس از آن ، كتابها بجمرقان و امير شهر ميافارقين و خداوند شهر موصل بفرستاد و روى برستم كرده ، به او گفت : چند هزار لشگر با تو بودند ؟ رستم گفت : صد هزار سوار از عجم با من بودند . غريب گفت : ده هزار سوار برداشته ، بسوى ايشان روان شو و با قوم خود بمجادله پرداز . اينكه من نيز بر اثر تو همىآيم . درحال ، رستم با ده هزار دلير سوار شد و بسوى قوم خود روان گشت و گفت : بايد كارى كنم كه سبب روسفيدى من شود . پس رستم هفت روز برفت تا بلشگر عجم نزديك شد و در ميان او و عجمها نصف روز بيش نماند . آنگاه لشگر خود را چهار بخش كرد و بايشان گفت : بلشگر عجم گرد آئيد . چون نيمهء شب شود ، شمشير بر ايشان بگذاريد . لشگريان سوار شدند و نيمهء شب بود كه بلشگر عجم از چهار سوى گرد آمدند و بر ايشان هجوم كردند . لشگريان عجم از خواب برخاسته ، شمشير به يكديگر نهادند و رستم نيز با ايشان آن ميكرد كه آتش سوزنده با هيزم خشك كند . هنوز صبح ندميده بود كه بسيارى از لشگريان عجم كشته و مجروح شدند و بقية السيف ايشان بگريختند . و مسلمانان ، خيمها و مالهاى ايشان بغنيمت آوردند و در آنجا راحت كردند تا ملك غريب برسيد و كردار رستم بدانست . او را خلعت فاخر داده ، گفت : اى رستم ، نخست لشگر عجم را تو شكست دادى . تمامت غنيمت از آن تست . رستم ، ملك را سپاس گفت و آن روز در آن مكان راحت يافتند . پس از آن بسوى ميدان روان شدند .