مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
194
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برآشفت و گفت : بنار و نور سوگند كه اگر بمبارزت نروى و برادر خود را به زودى نياورى ، ترا بكشم و جهان را از تو پاك گردانم . عجيب ناچار بيرون رفت و اسب در ميدان راند و ببرادر خود نزديك شد و به او گفت : يا كلب العرب ، با پادشاهان برابرى ميكنى ؟ به هلاكت آماده باش . ملك غريب چون اين سخن بشنيد ، گفت : تو كيستى ؟ گفت : من برادر تو عجيبم و امروز روز آخرين تست . چون غريب دانست كه او برادرش عجيبست ، بانگ بر وى زد و گفت : خون پدر و مادر من به گردن تست . آنگاه شمشير بكيلجان سپرد و بر وى حمله كرده ، دبوسى بر او بزد كه استخوانهاى پهلوى او درهم شكست . آنگاه كمرگاه او بگرفت و از زينش ربوده ، بر زمين زد . كليجان و قورجان ، بازوان او ببستند و بمذلت و خوارى بكشيدند . و غريب از دستگير شدن او فرحناك شد و گفت : منت خداى را كه بر هفت كشور منم پادشا * جهاندار و پيروز و فرمانروا ز هر جاى كوته كنم دست ديو * كه من بود خواهم جهان را خديو بدان را ز بد دست كوته كنم * روان را سوى روشنى ره دهم چون رعد شاه ، حالت عجيب بديد ، اسب بخواست و اسلحهء جنگ بگرفت و بميدان برآمد . بملك غريب نزديك شد و بانگ برو زده ، گفت : اى پستترين عرب ، ترا رتبت بدين مقام رسيده كه ملوك و دليران را اسير كنى ؟ از اسب خود فرود آى و پاى مرا بوسه ده و دليران مرا رها كن تا من از تو درگذرم و ترا شيخ قبيله كنم كه در آنجا لقمهء نانى خورى . غريب چون اين سخن بشنيد ، بخنديد و گفت : اى پليدك ، زود خواهى ديد كه بر تو چه ماجرى رود . پس از آن بانگ بر سهيم زد و به او گفت : اسيران نزد من آور . سهيم ، اسيران بياورد و غريب ، شمشير بايشان بنهاد و ايشان را پاك بكشت . در آن هنگام ، رعد شاه بغريب حمله كرد و بقيت روز را با او در كروفر و زدوخورد بودند . چون روز بپايان رسيد ، طبلهاى بازگشت بزدند .