مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
195
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون طبل بازگشت بزدند ، ايشان از يكديگر جدا شدند و هردو لشگر به مكان خويشتن بازگشتند . مسلمانان با غريب گفتند : اى ملك ، ترا عادت نبود كه قتال تو دير بكشد . ملك گفت : اى قوم ، من با دليران و جنيان بسيار مقاتله كردهام . مانند اين دلير ، كس نديده بودم . و اگر ميخواستم شمشير يافث بن نوح را كشيده ، او را نابود ميكردم . و لكن قصد من اين بود كه او را زنده دستگير كنم ، شايد او را از اسلام ، بهرهء باشد . ملك غريب را كار بدينگونه شد . و اما رعد شاه چون بخرگاه اندرآمد و بر تخت بنشست ، بزرگان دولت بر وى گرد آمدند و از خصم او جويان شدند . رعد شاه ، پادشاهزادهء هند گفت : بنار و نور سوگند كه من در تمام عمر ، چنان دلير نديده بودم و فردا او را دستگير خواهم كرد . چون آن شب را بروز آوردند ، بامداد ، طبلهاى جنگ بزدند و لشگريان بميدان جنگ بشتافتند . نخستين كسى كه در جنگ بگشود ، شير بيشهء دليرى ، ملك غريب بود كه در ميدان جولان كرد و تكبير گفت و مبارز خواست . هنوز سخن او تمام نشده بود كه رعد شاه بر پيلى سوار گشته ، برآمد . چون بملك غريب نزديك شد ، اسب او از پيل برميد . ملك غريب از اسب فرود آمد و اسب بكيلجان سپرد و شمشير يافث بن نوح بركشيد و بسوى رعد شاه رفته ، در برابر پيل بايستاد . و رعد شاه را عادت اين بود كه چون خويشتن را مغلوب ميديد ، بر پيل سوار ميگشت . چيزى در هيئت دام با خود برميداشت كه پائين آن فراخ و بالاى آن تنگ بود و در دامن او حلقهها و بندى ابريشمين بر آن حلقها بود و آن چيز ، وهو نام داشت . رعد شاه ، وهو را بسوى سوار مىانداخت و سوار را در ميان او جاى مىداد و بند ابريشمين گرفته ، مىكشيد و او را دستگير مىكرد