مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
181
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ركاب او بودند . غريب بانگ بر ايشان زد و گفت : ملك مرعش را از بند رها كنيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كليجان و قورجان ، قيدها بشكستند و بندها از مرعش برداشتند . ملك مرعش بايشان گفت : اسلحهء مرا با اسب پرندهء من بياوريد . و ملك مرعش را دو اسب بود كه در هوا مانند پرندگان مىپريدند . يكى را بغريب بخشيده و يكى در نزد خود او بود . آن اسب را بياوردند . ملك مرعش سلاح جنگ بپوشيد و بر اسب بنشست . و غريب نيز بر اسب پرندهء خود سوار شد . ملك مرعش با غريب در هوا هميرفتند و تكبير همىگفتند . پس از آنكه از كافران جنيان ، سى هزار عفريت بكشتند ، به شهر يافث بن نوح بازگشتند و بر تخت عزت بنشستند . و برقان را بطلبيدند و او را نيافتند . و سبب اين بوده است كه ايشان پس از دستگيرى كردن برقان بقتال پرداخته ، از برقان غفلت كرده بودند . و عفريتى از خادمان برقان او را از بند گشوده ، بميان قوم برده بود . چون قوم را ديد كه بعضى كشته و بعضى گريزانند ، درحال ، برقان را به هوا برداشته ، بقية السيف قوم او برسيدند و خلاصى او را تهنيت گفتند . برقان گفت : اى قوم ، چه جاى تهنيت است ؟ كه لشگر مرا بكشتند و مرا اسير كردند و آبروى من در ميان قبايل جنيان بردند . گفتند : اى ملك ، هميشه پادشاهان را نشيب و فراز و شكست و نصرت در پيش است . برقان گفت : ناچار بايد خوانخواهى كنم و ننگ از خويشتن بردارم . پس از آن كتابها نوشته و بنزد قبايل جنيان فرستاد . همگى بفرمان ملك بشتافتند . برقان ، ايشان را تفقد كرده ، سيصد و بيست هزار عفريت يافت . گفتند : اى ملك ، فرمان تو چيست ؟ برقان گفت : تا سه روز ساز برگ سفر كنيد . ملك برقان را كار بدينگونه شد .