مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

182

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اما ملك مرعش چون به شهر يافث بن نوح بازگشت ، برقان را بخواست و او را نيافت . اين كار برو دشوار شد و گفت : اگر صد تن از عفريتان به دو گماشته بوديم ، گريختن نمىتوانست . و لكن از دست ما به جائى نتواند رفت . پس از آن مرعش بغريب گفت : اى برادر ، بدان كه برقان از خونخواهى باز نخواهد گشت و ناچار قبايل جنيان جمع آورده ، بسوى ما خواهد آمد . اكنون قصد من اينست كه تا او قوت نگرفته ، خويشتن را بوى برسانيم . غريب گفت : رأى صواب همينست . آنگاه مرعش بغريب گفت : اى برادر ، خوبست عفريتان ، ترا برداشته ، به زمين يمن برسانند و جنگ كافران به من بگذارى . غريب گفت : به خداوند سوگند كه از اين ديار بدر نروم تا همهء كافران جنيان را نابود كنم . و لكن سهيم را بسوى شهر عمان بفرستم كه شايد از رنجورى خلاص يابد . و سهيم در آن روزها رنجور بود . در حال ، مرعش بانگ بعفريتان زد و بايشان گفت سهيم را با اين مالها و هديتها برداشته ، بسوى شهر عمان شوند . عفريتان ، سهيم را با هديتها و تحفه‌ها برداشته ، بسوى عمان شدند . پس از آن ، مرعش ، كتابها بهمهء اطراف نوشت . جنيانى كه در حكم او بودند ، جمع آمدند . شمارهء ايشان يكصد و شصت هزار بود . آنگاه بسوى شهر عقيق روان شدند و در يك روز ، يك ساله راه رفتند و بباديهء برسيدند . از بهر راحت در آن مكان فرود آمدند و آن شب را در آنجا بروز آوردند . بامداد همىخواستند بكوچند كه طليعهء جنيان پديد گشت . از دنبال ايشان ، عفريتان و جنيان مانند درياى موج‌زن برآمدند و هردو لشگر به يكديگر برسيدند . قتالى بزرگ و جنگ سخت در ميان ايشان پديد شد . و غريب بهر سوى حمله ميكرد ، سرهاى دشمنان بر خاك همىغلطيد . تا اينكه هنگام شام شد و از كافران ، هفتاد هزار نفر كشته بودند . آنگاه طبل بازگشت بزدند و هردو لشگر از يكديگر جدا شدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . خواهر او ، دنيازاد گفت : اى خواهر ، چه خوش حديث راندى و چه نيكو حكايت گفتى . شهرزاد گفت : اى خواهر ، اگر ملك ، مرا نكشد و زنده بمانم ، در شب آينده خوشتر از اين حديث خواهم