مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
180
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
يار من است . درحال ، سهيم ، زين بر اسبى از اسبان جنيان نهاد . ملك غريب ، اسلحهء جنگ بگرفت و بر آن اسب سوار شد و با قبايل جنيان بيرون رفت . برقان نيز با قوم خود سوار شدند . و هردو لشگر بمقاتلت ، صفها بياراستند . نخستين كسى كه در جنگ گشود ، ملك غريب بود كه اسب در ميدان رانده ، شمشير يافث بن نوح بركشيد . چشمها از پرتو آن شمشير خيره گشت و بيم اندر دل دشمنان پديد شد . آنگاه غريب ، اسب بجولان درآورد و آواز بتكبير بلند كرد و گفت : من ملك غريب ، پادشاه عراقم . دينى جز دين ابراهيم خليل نيست . چون برقان سخن غريب بشنيد ، گفت : اين است كه پسرعم مرا از دين بدر برده . بدين خودم سوگند كه بر تخت ننشينم تا او را عبرت نظارگيان كنم و پسرعم خود را با قوم او بدين اصلى بازگردانم . آنگاه ملك برقان بر پيلى بنشست و بانگ بر پيل زد . پيل نعرهزنان بميدان شتافت و بغريب نزديك شد . برقان به او گفت : اى پستترين انسيان ، تو به زمين ما چگونه آمدى و پسرعم مرا با قوم او چرا از دين بدر بردى ؟ بدان كه امروز پايان زندگى تست . چون غريب اين سخن بشنيد ، گفت : اى پليدك ، لال شو . درحال ، برقان حربهء بگرفت و او را بجنبش آورده و خواست كه غريب را بزند . حربه از غريب ، خطا و به زمين آمد . برقان حربهء ديگر گرفته ، بسوى غريب انداخت . غريب ، او را در هوا بگرفت و او را بجنبش آورده ، بسوى پيل بينداخت . حربه بر پهلوى پيل برآمد و از پهلوى ديگر بدر شد . درحال ، پيل بيفتاد و برقان از روى پيل چون نخل بريده بر زمين غلطيده ، بى خود شد . قوم مرعش برو گرد آمده ، او را گرفته و بازوان او را ببستند . قوم برقان ، ملك خود را بدانسان بديدند . از بهر خلاصى هجوم آوردند . غريب با مؤمنان جنيان بر ايشان حمله كرد و با آن تيغ طلسم گشته ، هركه را ميزد ، دو نيمه ميكرد و درحال ، هردو نيمه خاكستر ميشدند . و مؤمنان جنيان بكافران هجوم آوردند و به يكديگر شهابهاى آتشين ميانداختند . دود ، ساحت ميدان را فروگرفت . و ملك غريب به چپ و راست ميدان جولان همىكرد تا اينكه جنيان را پراكنده ساخت و خود را بخرگاه ملك برقان رسانيد و كليجان و قورجان در