مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

165

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه فردا كافران را يكسر هلاك كنم و چنان تيغ بر ايشان بنهم كه عقول ، حيران شوند . القصه ، هردو لشگر آن شب را بروز آوردند . چون آفتاب برآمد ، آن دو گروه سوار شدند و صف‌ها بياراستند . نخستين كسى كه در جنگ بگشود ، جمرقان بود كه بميدان برآمد و مبارزه طلبيد . جلند خواست كه با قوم خود بجمرقان حمله كند . ناگاه گردى برخاست و جهان ، تاريك شد و از زير گرد ، تيغ‌هاى هندى و نيزه‌هاى خطى بدرخشيد و مردانى چون شيران گرسنه پديد شدند . چون هردو لشگر ، آن گرد بديدند ، از قتال باز ايستادند و سواران بتحقيق خبر فرستادند . فرستادهء كافران پس از ساعتى بازگشت و ايشان را خبر داد كه : اين لشگر اسلامست و بزرگ ايشان ، ملك غريبست . و فرستادهء مسلمانان نيز بازگشته ، بشارت آمدن ملك غريب با لشگريان بگفت . ايشان فرحناك شدند و باستقبال شتافته ، برو نزديك شدند . آنگاه از اسبان فرود آمده ، زمين ببوسيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهل و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، لشگريان اسلام چون ملك غريب را بديدند ، فرحناك شدند و زمين ببوسيدند و بلشگرگاه بازگشته ، خرگاه ملك غريب را برپاى نمودند . ملك غريب بر تخت بنشست و بزرگان دولت از چپ و راست او بايستادند و تمامت ماجراى خويشتن با ملك بازگفتند . و اما كافران جمع آمده ، عجيب را جستجو كردند . او را در ميان خودشان نيافتند . جلند بن كركر را از گريختن عجيب آگاه كردند . جلند برآشفت و انگشت ندامت بدندان گرفت و گفت : بآفتاب سوگند كه آن سگ غدار با عشيرت خود به بيابانها گريخته . و لكن عزيمت محكم كنيد و دل‌ها قوى داريد و از مسلمانان برحذر باشيد . و اما ملك غريب با قوم خود گفت : از خداى يگانه يارى جوئيد . مسلمانان گفتند : اى ملك ،