مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
166
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به زودى خواهى ديد كه در ميدان جنگ چه خواهيم كرد . القصه ، آن دو گروه شب را بروز آوردند . على الصباح ، غريب ، دوگانه بگذاشت . آنگاه كتابى نوشته ، ببرادر خود ، سهيم داد و بسوى كفار بفرستاد . سهيم چون بنزد كفار شد ، گفتند : چه ميخواهى ؟ گفت : پادشاه شما را همىخواهيم . ايشان گفتند : باش تا اجازت گيريم . سهيم بايستاد . ايشان ملك جلند را از آمدن سهيم بياگاهانيدند . ملك جلند ، سهيم را خواست و به او گفت : ترا كه فرستاده ؟ سهيم گفت : من فرستادهء ملك غريبم . كتاب بگير و جواب رد كن . جلند ، كتاب بگرفت و مهر از كتاب برداشته ، بخواند . ديد كه نوشتهاند : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * وَ السَّلامُ عَلَيَّ * ابراهيم . اما بعد ، اى جلند ، پرستش را نشايد مگر خداى يگانه كه زمين و آسمان بيافريد و پيغمبران بفرستاد و آسمان برافراشت و درختان برويانيد . و او خدائى است كه همه را مىبيند و خود ديده نمىشود . و اى جلند ، بدان كه دينى جز دين ابراهيم خليل نيست . مسلمان شو تا از عذاب شمشير و عذاب روز رستخيز خلاص شوى . و اگر اسلام قبول نكنى ، هلاك را آماده شو و آن سگ ستمكار ، عجيب را بسوى من بفرست تا خون پدر و مادر خويش را از او بگيرم . جلند بسهيم گفت : بازگرد و با ملك بگو كه : عجيب با عشيرت خود گريخته است . و اما جلند از دين خود باز نخواهد گشت و فردا جنگ را آماده شود كه آفتاب بما يارى خواهد كرد . سهيم بسوى برادر بازگشت و ماجرى فروخواند . چون بامداد شد ، مسلمانان ، اسلحهء جنگ برداشته ، بر اسبان پيلپيكر بنشستند و طبلهاى جنگ فروكوفتند و تكبيرگويان بميدان برآمدند . نخستين كسى كه در جنگ بگشود ، جمرقان بود كه اسب در ميدان راند و مبارز خواست و گفت : منم كشندهء قورجان بن جلند . كيست كه بمبارزت من برآيد و خون قورجان از من بخواهد ؟ چون جلند نام پسر بشنيد ، بانگ بر قوم خود زد كه : اين سوار نزد من آوريد تا من گوشت او را بخورم و خون او را بنوشم . درحال ، صد تن از دليران برو حمله كردند . بسيارى از ايشان كشته شد و سرهنگ ايشان