مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
161
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به چپ و راست جولان كرد و مبارز خواست . سرهنگى ديگر بمبارزت او بشتافت . او را نيز اسير كرد . تا هفت تن از سرهنگان اسلاميان اسير كرد . آنگاه جمرقان فريادى بلند برآورد كه ميدان از آواز او پر شد و دلهاى هردو گروه بلرزيد و بقورجان حمله آورده ، اين ابيات برخواند : هر آنگه كه جوشن ببر دركشم * ستاره فروريزد از تركشم چو سر پيش دارد سنانم بجنگ * بگيرد ز خونش دل سنگ رنگ چون قورجان ، رجز جمرقان بشنيد ، برآشفت و بخروشيد و به ماه دشنام داد و بجمرقان حمله كرده ، اين ابيات همىخواند : كجا ديدهاى جنگ جنگآوران * كجا ديدهاى بار گرز گران هماكنون ببرم بخوارى سرت * بسوزم دل مهربان مادرت چون جمرقان سخن او را بشنيد ، با دلى سختتر از سنگ پيش رفته ، ديرگاهى بشمشير با يكديگر حمله كردند . پس از آن نيزهها به كف گرفته و پيوسته در جنگ بودند تا هنگام عصر شد . آنگاه جمرقان بقورجان هجوم آورده ، بر سينهء او بزد . مانند نخله او را به زمين انداخت . درحال ، مسلمانان بر وى گرد آمده ، بازوان او را بسته و رسن در گلويش افكنده ، مانند اشتر بكشيدند . چون لشگريان كفار ، امير خويشتن را اسير ديدند ، حميت جاهليت ، ايشان را گرفت . از بهر خلاص او بجمرقان حمله كردند . لشگريان اسلام بمقابله بشتافتند و خلقى انبوه از ايشان بكشتند . بقيت السيف ، راه گريز پيش گرفتند و مسلمانان از عقب ايشان همىتاختند تا اينكه در كوه و صحرا پراكنده گرديدند و غنيمت بزرگ بدست آوردند . آنگاه جمرقان ، اسلام بقورجان عرضه داشت و قورجان مسلمان نشد . بند از بند او ببريد و سر او را به نيزه كرده ، از آن مكان بسوى شهر عمان بكوچيدند . و اما گريختگان كفار ، ملك جلند را از هلاك لشگر و پسر باخبر كردند .