مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
162
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ملك ، تاج بر زمين انداخت و طپانچه بر سر زد ، چنان كه خون از بينى او برفت و بى خود افتاد . چون به خود آمد ، بانگ بر وزير زد و گفت : بهمهء نواحى كتابها بنويس كه هيچ شمشيرزن و نيزهبردار و خداوند تير و كمان برنماند و همگى بنزد من آيند . وزير ، كتابها نوشته ، رسولان بهر سوى فرستاد . نايبان شهرها لشگر آماده كرده ، با لشگرى فزون از شماره روان شدند و با صد و هشتاد هزار سوار نزد ملك جلند حاضر آمدند و همىخواستند كه بسوى اسلاميان روان شوند . ناگاه جمرقان و سعدان غول با چهل هزار سوار برسيدند . چون جلند از آمدن لشگر اسلام آگاه شد ، خرسند گرديد و گفت : بآفتاب سوگند از ايشان جنبندهاى در روى زمين زنده نگذارم و خون پسر خود بگيرم . آنگاه روى بعجيب كرده ، گفت : يا كلب العراق ، اين حادثه را سبب ، توئى . بآفتاب سوگند كه اگر من از خصم انتقام نكشم ، ترا ببدترين عقوبت بكشم . چون عجيب اين سخن بشنيد ، محزون شد و خويشتن را ملامت كرد . ولى صبر نمود تا مسلمانان فرود آمدند و خيمهها برپا كردند . چون ظلمت شب ، جهان را فروگرفت ، عجيب ، بازماندگان عشيرت خود را گفت كه : من از مسلمانان هراس دارم و دانستهام كه جلند ، مرا از شر برادرم ، غريب نگاه نتواند داشت . اكنون مرا راى اينست كه چون سپاهيان بخوابند ، ما از اين مكان كوچ كرده ، بمملكت يعرب بن قحطان 20 پناه بريم . كه او را لشگرى بسيار و سلطنتش قوى است . عشيرت عجيب ، راى او را پسنديدند و گفتند : راه خلاص همين است . چون سه يك شب بگذشت ، عجيب با عشيرت خود ، راه گريز پيش گرفته ، برفتند . چون بامداد شد ، ملك جلند با دويست و شصت هزار دلير زرهپوش سوار شدند و طبلهاى جنگ فروكوفتند . و از آن سوى نيز جمرقان و سعدان با چهل هزار مرد شجاع سوار شدند . هردو گروه ، صفها بياراستند . نخستين كسى كه در جنگ بگشود ، سعدان غول بود كه مانند كوه آهنين بميدان شتافت . دليرى از كافران بمبارزت او برآمد . سعدان غول ، او را بكشت و بانگ بفرزندان و غلامان