مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
146
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
روشن كرد . دود مشعل بمشام پاسبانان برآمد . همهء ايشان از دود بنگ ، چون مردگان بيفتادند . در جلبند ، خود ، سركه و كندر داشت . غريب و سعدان را به خود آورد و بند از ايشان برداشت . چون ايشان سهيم را بديدند ، فرحناك شدند و او را دعا كردند . سهيم بايشان گفت : اكنون بلشگرگاه خود رويد . و اما سهيم الليل بنزد عجيب شد و او را در پرده فروپيچيده و بر دوش گرفته ، بلشگرگاه اسلاميان بشتافت . چون بنزد غريب رسيد ، پردهء فروپيچيد پيش غريب انداخت . غريب پرده گشوده ، برادرش عجيب را بازوان بسته و بى خود افتاده ديد . سهيم الليل را دعا كرد و به او گفت : اى سهيم ، او را به خود آور . سهيم پيش رفته ، سركه و كندر بمشام او بچكانيد . عجيب به خود آمد و چشم بگشود و خويشتن را بازوان بسته يافت و از غايت حزن و شرمسارى سر به زير افكند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهلم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجيب از غايت شرم و اندوه ، سر به زير افكند . غريب به او گفت : اى پليدك ، سر از زمين بردار . عجيب سر برداشته ، خود را در ميان عرب و عجم يافت و برادرش غريب را ديد كه بر سرير عزت نشسته . هيچ سخن نگفت . غريب بانگ بر زد و گفت : اين سگ را برهنه كنيد . پس او را برهنه كردند و تازيانهاش همىزدند تا اينكه تنش فكار گشت و بىخود بيفتاد . چون غريب از آزردن او فارغ شد ، آواز تهليل و تكبير از طرف خيمههاى كفار بشنيدند . و سبب اين بوده است كه ملك دامغ ، عم غريب پس از آنكه ملك غريب از نزد او بكوچيد ، او ده روز در مكان خود اقامت كرده ، پس از آن با بيست هزار سوار بكوچيد و شبانروز همىآمد تا بلشگرگاه نزديك شد . آنگاه عيارى را از بهر آگاهى بفرستاد . و مرد عيار ، يك روز برفت و بازگشت و ملك دامغ را از ماجرا آگاه كرد . ملك دامغ صبر كرد تا شب برآمد . آنگاه تكبيرگويان به لشگر كفار