مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

147

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حمله كرده ، شمشير بر ايشان بنهاد . چون غريب آواز تكبير بشنيد ، بانگ بسهيم الليل زد كه : از خبر اين لشگر و سبب تكبير آگاه گشته ، به زودى مرا بياگاهان درحال ، سهيم الليل بسوى لشگرگاه كافران رفت و از حادثه جويان شد . او را خبر دادند كه ملك دامغ ، عم ملك غريب با بيست هزار سوار بلشگر كفار حمله كرد . سهيم الليل بسوى برادر بازگشت و ماجراى عم را به او حديث كرد . ملك غريب بانگ بر قوم خويش زد و بايشان گفت : اسلحهء خويشتن برداريد و به يارى عم بشتابيد . لشگريان بسرعت سوار شدند و بكفار هجوم آوردند و شمشيرها بر ايشان بنهادند و هنوز صبح نشده بود كه از كفار ، پنجاه هزار تن كشته شد و سى هزار تن دستگير گشت و باقى بگريختند و مسلمانان با ظفر و نصرت بازگشتند . ملك غريب از بهر ملاقات عم خود ، ملك دامغ سوار گشت و او را ملاقات كرده ، شكر كردار او بجاآورد . ملك دامغ گفت : نميدانم برين سگ ستمكار ، ازين جنگ چه رسيد ؟ غريب گفت : اى عم ، او در نزد من دستگير است . ملك دامغ را فرحى سخت روى داد . آنگاه هردو پياده گشته ، بخرگاه غريب اندر شدند . عجيب را در آنجا نيافتند . غريب اندوهگين شد . ملك دامغ گفت : اى فرزند ، اندوهگين مباش كه او به جائى نتواند رفت . و سبب گريختن عجيب اين بوده است كه عيار او سيار در لشگرگاه غريب پنهان گشته بود . در آن ساعت كه غريب سوار گشت و از پاسبانان نيز كسى بر جاى نماند ، او نزد عجيب شد و او را برداشته ، از لشگرگاه بيرون برد و آن شب تا روز ديگر او را همىبرد تا اينكه بچشمهء آبى برسيدند كه در نزد آن چشمه ، درخت سيبى بود . عجيب را از دوش بر زمين نهاد و روى او بشست . آنگاه چشم گشوده ، سيار را بر سر خود يافت . گفت : اى سيار ، مرا بسوى كوفه ببر تا لشگر خود جمع آورم و از دشمن خود انتقام كشم . و اى سيار ، بدان كه من بسى گرسنه‌ام . سيار به نيستانى كه در آنجا بود ، اندر شد و بچهء شترمرغى صيد كرده ، بنزد عجيب آورد و او را ذبح كرد و هيزم جمع آورده ، آتش بيفروخت و او را بريان كرده ، پيش عجيب بگذاشت . عجيب او را بخورد و از آب چشمه بنوشيد .