مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
145
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميدان ، آتش بيفروختند و همان كشته را در آتش بريان كرده ، بنزد غول آوردند . سعدان غول ، گوشت او را بخورد و استخوانهاى او را بمكيد . كفار چون كار سعدان مشاهده كردند ، ازو سخت بهراس اندر شدند . آنگاه عجيب بانگ بر قوم خود زد كه : برين غول حمله كنيد . درحال ، بيست هزار سوار بسعدان حمله كردند و او را تيرباران نمودند . بيست و چهار زخم كارى بر تن او برسيد . در آن هنگام ، دليران اسلام بمشركان حمله كردند و از پروردگار زمين و آسمان يارى جستند و پيوسته در جدال و قتال بودند تا روز بپايان رسيد و هردو گروه از يكديگر جدا شدند . و سعدان غول دستگير گشت و از بس كه خون ازو رفته بود ، بمردگان هميمانست . پس بازوان او را ببستند و در زندان ، نزد ملك غريبش فرستادند . چون غريب ، سعدان را دستگير يافت ، به او گفت : اى سعدان ، اين چه حالتست ؟ سعدان گفت : اى امير ، همهكس را شدت و فرج و نشيب و فراز در پيش است . غريب گفت : اى سعدان ، راست گفتى . و عجيب ، آن شب را شادمان بود و با قوم خود ميگفت : چون فردا شود ، بلشگر اسلام هجوم آوريد و از ايشان يك تن زنده نگذاريد . ايشان گفتند : سمعا و طاعة . و اما لشگريان اسلام ، ملول و اندوهگين بودند و از بهر ملك غريب و سعدان همىگريستند . سهيم الليل بايشان گفت : اى قوم ، اندوهگين نباشيد كه فرج خداى تعالى بشما نزديكست . پس سهيم الليل تا نيمهء شب صبر كرد . آنگاه روى بلشگرگاه عجيب آورد . در ميان خيمهها همىگشت تا اينكه عجيب را بر تخت مملكت نشسته يافت كه بزرگان دولت در گرد او بودند . و سهيم به صورت فراشان پيش رفته ، گل شمع بگرفت و او را با بنگ طيار روشن كرد و از خرگاه بيرون آمد و ساعتى صبر كرد تا اينكه دود بنگ بر مشام عجيب و حاضران پيچيده ، همگى مانند مردگان بيفتادند . سهيم ، ايشان را به حال خود گذاشته ، بسوى زندان روان شد . غريب و سعدان را ديد كه هزار دلير بر ايشان گماشتهاند و خواب بپاسبانان غلبه كرده . سهيم بانگ بپاسبانان زد و گفت : واى بر شما ، بيدار شويد و مشعلها روشن كنيد . و سهيم ، خود ، مشعلى برداشته ، پر از بنگ ساخت و او را