مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

140

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميان شما كيست كه اين كتاب بعجيب رساند ؟ درحال ، سهيم الليل برپاى خاسته ، و گفت : اى ملك جهان ، من كتاب تو را ببرم و جواب بياورم . ملك غريب ، كتاب به او داد . درحال ، سهيم الليل روان شد تا بخيمه ملك عجيب برسيد . ملك عجيب را از آمدن او آگاه كردند . ملك ، او را بخواست . چون سهيم در نزد ملك حاضر آمد ، ملك به او گفت : از كجائى ؟ سهيم الليل گفت : از نزد پادشاه عرب و عجم ، داماد ملك شاپور آمده‌ام . و او كتاب به تو نوشته . كتاب بخوان و جواب رد كن . عجيب به او گفت : كتاب او پيش من آور . سهيم الليل ، كتاب پيش برد . ملك ، كتاب گشوده ، بخواند . ديد كه نوشته است : بسم اللّه الرحمن الرحيم السلم على ابراهيم الخليل . اما بعد ، در ساعتى كه اين كتاب به تو رسيد ، پرستش اصنام ترك كن و بيگانگى ملك علام اعتراف كن . اگر مسلمان شدى ، برادر منى و از جرمى كه از تو بر پدرم و مادرم رفته ، درگذرم . و اگر آنچه گفتم ، بجا نياورى ، تو را بكشم و شهر تو را ويران كنم . و اين پندى بود كه با تو گفتم ، و السلم . چون ملك كتاب غريب بخواند ، سخت غضبناك شد و كتاب بدريد . اين كار به سهيم الليل دشوار شد . بانگ بر ملك زد و به او گفت : دستت بريده باد . آنگاه ملك بقوم خود فرمود كه : اين پليدك را نگاه داريد . درحال ، ايشان بسهيم هجوم كردند . سهيم نيز شمشير بركشيد و بر ايشان حمله كرد و بيش از از پنجاه نفر دليران از ايشان بكشت و از ميان ايشان بگريخت تا بنزد برادر رسيد . و تن و جامه‌اش خون‌آلود بود . غريب گفت : اى سهيم ، اين چه حالتست ؟ سهيم ، ماجرى بر وى فروخواند . ملك در خشم شد و آواز باللّه اكبر بلند كرد و بكوبيدن طبل جنگ بفرمود و خود سوار گشته ، مردان صف كشيدند و دليران جمع آمدند و آهن در پوشيدند و شمشيرها بر ميان بسته ، نيزه‌ها بر دوش گرفتند . عجيب نيز با قوم خود سوار شدند و هردو گروه به يكديگر حمله آوردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .