مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
141
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و سى و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، هردو گروه به يكديگر حمله كردند . آتش جنگ بالا گرفت و خون از هر سوى چون سيل روان شد و پيوسته در قتال و جدال بودند تا روز بپايان رسيد و ظلمت شب ، جهان را فروگرفته ، هردو گروه از يكديگر جدا شدند و بخيمههاى خويشتن بازگشتند و آن شب را زنده همىداشتند تا بامداد شد . آنگاه اسلحهء جنگ بپوشيدند و طبلهاى جنگ بكوفتند . هردو گروه بر اسبان پيلتن بنشستند . چون درياى موجزن در برابر يكديگر بايستادند . نخستين كسى كه بميدان شد ، سهيم الليل بود كه گاهى با شمشير و گاهى با نيزه و چندى با عمود ، جدال همىكرد . نظار در شجاعت او خيره ماندند . پس از آن دليرى از كافران بمبارزت او برآمد . سهيم الليل ، او را مهلت نداده ، با طعن نيزه ، او را نزد يارانش فرستاد . پس از آن دليرى ديگر و دليرى ديگر تا دويست تن از دليران ايشان بمبارزت برآمدند و همگى كشته شدند . نيمى از روز برفت . آنگاه عجيب بانگ بر قوم خود زد و ايشان را بهجوم آوردن بفرمود . دليران يكسره حمله آوردند . ازين سوى نيز دليران بر ايشان بتاختند . جنگ در ميان ايشان بزرگ شد . خون بجاى سيل روان گشت و سرهاى دليران ، لگدكوب اسبان گرديد و پيوسته نايرهء جنگ ، شعلهور بود تا اينكه روز بپايان رسيد و ظلمت شب ، جهان را فروگرفت . هردو لشگر از يكديگر جدا شدند و به خيمههاى خويشتن بازگشتند و آن شب را بروز آوردند . چون بامداد شد ، هردو طايفه آمادهء جنگ بايستادند و مسلمانان در انتظار غريب بودند كه به عادت خويش سوار گشته ، در زير علم سرخ درآيد . ساعتى برفت و از غريب ، اثرى پديد نشد . سهيم الليل بسوى خرگاه برادر رفته ، برادر خود را در آنجا نيافت . از خادمان سؤال كرد . ايشان گفتند : ما را برو آگاهى نيست . سهيم الليل سخت غمين و ملول شد . بيرون آمده ، لشگر را از حادثه آگاه