مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

139

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و سى و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مردمان شهر امان خواستند . سعدان بايشان گفت ملك جمك را بازوان ببستند . و سعدان غول ، ايشان را چون گوسفند همىراند تا بنزد ملك غريب برسيد و ايشان را در پيش غريب بداشت . چون ملك جمك به خود آمد ، خويشتن را بستهء رسن يافت كه سعدان غول بر سر او ايستاده ، ميگفت كه : امشب از گوشت ملك جمك خواهم خورد . چون ملك جمك ، سخن غول بشنيد ، روى بملك غريب كرده ، به او گفت : اى ملك ، مرا در پناه خود جاى ده . ملك غريب جواب داد : مسلمان شو تا از غول بسلامت برهى و از عذاب پروردگار نجات يا بى . درحال ، ملك جمك از دل و زبان مسلمان شد و ملك غريب بگشودن بازوان او بفرمود و اسلام را بر قوم او عرضه داشت . تمامت قوم او مسلمان شدند و به خدمت ملك غريب قيام كردند . و ملك جمك به شهر خويش داخل شد و طعام و شربت از بهر ملك غريب و لشگريان او بيرون فرستاد . و آن شب را در آن مكان بسر بردند . چون بامداد شد ، غريب ، فرمان رحيل داد و همىرفتند تا بميافارقين 19 برسيدند . و آنجا را از ساكنان خالى يافتند . كه ساكنان آنجا ماجراى بابل را شنيده ، بسوى كوفه گريخته و ملك عجيب را از ماجرى آگاه كرده بودند . ملك عجيب ، از شنيدن آن حكايت خشمگين گشته ، دليران خود را جمع آورد و ايشان را از آمدن غريب آگاه كرد و فرمود مهياى قتال شوند . و ملك عجيب ، سى هزار سواره و ده هزار پياده داشت . از نواحى كوفه نيز لشگر بخواست . پنجاه هزار سوار و پياده برو جمع آمدند . آنگاه با لشگرى گران سوار گشته ، روان شد . تا پنج روز همىرفت كه بلشگر برادر خود ، غريب برسيد كه در موصل فرود آمده بودند . عجيب نيز با لشگريان فرود آمدند و خيمه‌ها در برابر خيمه‌هاى غريب بزدند . آنگاه غريب ، كتابى نوشته ، روى بمردان كرد و گفت : در