مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

135

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گشت و بهلاك خويشتن آماده شد . آنگاه گفت : اى مرداس ، مادر اين جوان در نزد تست يا در نزد او است ؟ مرداس گفت : اكنون در خيمهء من است . عجيب گفت : نام او چيست ؟ مرداس جواب داد : نام او نصرت است . عجيب گفت : او را حاضر كن . چون او را حاضر آوردند ، عجيب بسوى او نظر كرده ، او را بشناخت و گفت : اى پليدك ، كجا شدند آن دو غلام كه با تو فرستادم ؟ نصرت گفت : از بهر من يكديگر را كشتند . درحال ، عجيب تيغ بركشيده ، او را به دو نيمه ساخت . پس از آن وسواس اندر دلش گرفت و گفت : اى مرداس ، دختر خود را به من تزويج كن . مرداس گفت : او كنيزيست از كنيزكان تو و من نيز از بندگان توام . عجيب گفت : قصد من اينست كه آن تخمهء ناپاك ، غريب را ببينم و گونه‌گونه رنجها به دو بچشانم و از آن پس او را بكشم . آنگاه سى هزار دينار مهر دختر مرداس را بوى بداد و يكصد شقه حرير زرين طرازش عطا كرد . و مرداس ، آن مهر گران را برداشته ، بجهاز مهديه مشغول شد . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما غريب از قلهء غول كوهى روان گشته ، به جزيره كه از بلاد عراق بود ، رسيد . و آنجا شهرى بود بزرگ و استوار . غريب ، سواران را فرمود كه در آنجا فرود آيند . چون مردمان شهر فرود آمدن لشگر بديدند ، دروازه‌ها را فروبستند و برجها محكم كردند و ملك را از حادثه آگاه نمودند . ملك از منظر نظاره كرده ، لشگرى ديد انبوه . گفت : اى قوم ، اين عجمها چه مىخواهند ؟ گفتند : نمىدانيم . و آن ملك را ملك دامغ نام بود و در ميدان ، سرهاى دليران مىشكست و بشجاعان غلبه ميكرد . و از جمله خادمان او مردى عيار بود كه سبع قفار نام داشت و او را رفتار ، بتندباد همىمانست . ملك به او گفت : در ميان لشگر شو و خبر بازآور . آن مرد عيار چون تندباد برفت و بخيمه‌هاى غريب رسيد . جماعتى برخاسته ، به او گفتند : تو كيستى و چه ميخواهى ؟ گفت : از نزد خداوند اين شهر بسوى امير شما رسولم . او را بنزد خرگاه غريب بردند و غريب را از آمدن او آگاه كردند . غريب ، او را بخواست . چون در پيشگاه غريب حاضر شد ، زمين ببوسيد و او را دعا كرد . غريب از حاجت او بازپرسيد . گفت : من از نزد خداوند