مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

136

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جزيره ، برادر ملك گندم رسولم . چون غريب سخن رسول بشنيد ، سرشك از ديده بباريد و برسول گفت : نام تو چيست ؟ گفت : نام من سبع قفار است . غريب گفت : بسوى ملك دامغ بازگشته ، به او بگو كه خداوند اين خيمه‌ها غريب بن ملك گندم است كه از بهر خونخواهى پدر بسوى ملك ستمكار ، ملك عجيب آمده . درحال ، رسول بيرون رفته ، بسوى ملك دامغ بشتابيد . چون نزد ملك دامغ شد ، شادان شادان زمين ببوسيد . ملك دامغ گفت : اى سبع قفار ، چه خبر دارى ؟ گفت : اى ملك ، خداوند اين لشگر ، پسر برادر تست . پس هرچه از غريب شنيده بود ، بملك دامغ بازگفت . ملك دامغ گمان كرد خواب همىبيند و بسبع قفار گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم اين‌كه گفتى راست بود يا نه ؟ سبع قفار گفت : بزندگانى تو سوگند كه بجز راستى نگفتم . در آن هنگام ، ملك دامغ ، بزرگان قوم را بسوارى فرمان داد . بزرگان دولت سوار شدند و ملك نيز سوار گشته ، همىرفتند تا بخيمه‌ها برسيدند . چون غريب از آمدن ملك دامغ آگاه گشت ، از بهر ملاقات او بيرون آمده ، او را ملاقات كرد و يكديگر را در آغوش گرفتند و بخيمه‌ها بازگشتند و به فرحناكى بنشستند . پس از آن ملك دامغ روى به غريب كرده ، به او گفت : مرا حسرت خون‌خواهى پدرت در دل بود . ولى با برادرت ياراى مقابله نداشتم . از آن‌كه لشگر بسيار داشت . غريب گفت : اى عم ، اينك من بخون‌خواهى برآمده‌ام كه ننگ از خويشتن بردارم . ملك گفت : اى پسر برادر ، تو را دو خونخواهى بايد : يكى خونخواهى پدر و يكى خونخواهى مادر . غريب گفت : به مادرم چه روى داده ؟ ملك گفت : برادر تو ، عجيب او را نيز بكشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و سى و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك دامغ ، ماجراى مادر به او حديث كرد و