مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
130
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پياده گشت و گامى چند باستقبال ، پياده رفت . غريب نيز پياده گشته ، بسوى ملك بيامد . چون به يكديگر برسيدند ، همآغوش گشتند و غريب ، خم گشته ، دست ملك ببوسيد و ملك ، شكر احسان او بجاآورد . و خيمهها در برابر يكديگر برافراشتند . و ملك شاپور بنزد دختر خويش رفته ، او را در آغوش گرفت و ملكهء فخرتاج ، حكايت خود به پدر حديث كرد و خلاص دادن غريب ، او را از دست غول بازگفت . پدرش به او گفت ، اى سر خوبان و اى شمسهء نيكوان ، بجان تو سوگند كه او را چندان چيز دهم و به او چنان احسان كنم كه در وصف نيايد . ملكه گفت : اى پدر ، او را داماد خود گير تا در هلاك دشمنان ، ترا يار شود . كه او بسى شجاع است . و اين سخن را ملكه نگفت مگر اينكه شيفتهء حسن و شجاعت غريب گشته بود . ملك گفت : اى دختر ، مگر نمىدانى كه پادشاه شيراز ، ديباها بگسترد و يكصد هزار زر ببخشود و او خداوند مملكت و لشگر بىپايانست . ملكه گفت : اى پدر ، آن كسى را كه گفتى ، من او را نمىخواهم و اگر مرا به تزويج او مجبور كنى ، خود را بكشم . آنگاه ملك از نزد فخرتاج بيرون آمده ، بخيمهء غريب رفت . غريب برپاى خاست و ملك بنشست . ولى چشم از روى غريب برنميداشت و از ديدن او سير نمىشد . با خود گفت : به خدا سوگند كه دختر من در محبت اين جوان معذور است . پس از آن طعام حاضر آورده ، بخوردند و بخفتند . چون بامداد شد ، سوار گشته ، بسوى شهر روان شدند . چون به شهر رسيدند ، ملك شاپور و غريب باهم از دروازهء شهر ، درون شدند . و در آن روز ، شادمانى بزرگ داشتند و فخرتاج و كنيزكان او از لقاى او شادمان شدند و نشاط و طرب آغاز كردند . ملك شاپور بتخت سلطنت نشسته ، غريب را در پهلوى خود بنشاند . وزرا و نواب و حجاب از چپ و راست ، صفها بركشيدند و ملك را به آمدن ملكه تهنيت گفتند . ملك با بزرگان دولت گفت : هركس مرا دوست ميدارد ، غريب را خلعتى دهد . پس خلعتها بسوى او مانند باران فروميريخت . و تا ده روز ، بزم ضيافت از بهر غريب فروچيدند . پس از آن غريب قصد سفر كرد .