مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
131
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ملك او را خلعتى بخشوده ، او را بدين خود سوگند داد كه سفر نكند مگر پس از يك ماه . غريب گفت : اى ملك ، من دخترى از دختران عرب خواستگارى كردهام . همىخواهم كه به آنجا رفته ، بزم عروسى فروچينم و آن دخترك را بياورم . ملك گفت : نامزد تو بهتر است يا فخرتاج ؟ غريب گفت : اى ملك جهان ، جان پاك كجا و عالم خاك كجا ؟ كنيزك را با خاتون چه نسبتست ؟ ملك شاپور گفت : فخرتاج از كنيزكان تو شد . كه تو او را از چنگال غول خلاص كرده و او را جز تو شوهرى نيست . درحال ، غريب برخاسته ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك ، تو پادشاهى و من از خيل گدايانم . بسا هست كه تو از من مهرى گران خواهى كه مرا به دادن او مكنت نباشد . ملك گفت : اى فرزند ، بدان كه پادشاه شيراز ، فخرتاج را خواستگارى كرد و از بهر او يكصد هزار دينار بداد . و لكن من ترا بهمهء مردان برگزينم و ترا تيغ مملكت و سپر حادثات كردم . پس از آن رو ببزرگان دولت كرده ، گفت : اى بزرگان مملكت من ، گواه باشيد كه من فخرتاج را بغريب تزوج كردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و سى و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه غريب با ملك گفت : مهرى با من شرط كن كه از بهر تو بياورم . كه مرا در قلعهء صاص بن عاد بن شداد ، مال و ذخاير بيشمار است . شاپور گفت : اى فرزند ، من از تو مال نمىخواهم و از تو مهر نمىگيرم مگر سر جمرقان ، ملك دشت اهواز را . غريب گفت : اى ملك جهان ، من نزد قوم خود رفته ، به زودى ايشان را بياورم و بر سر دشمن بتازم و مملكت او را ويران سازم . ملك ، او را ثنا گفت . و گمان ملك اين بود كه اگر غريب بسوى جمرقان رود ، زنده باز نخواهد گشت . پس چون بامداد شد ، ملك سوار گشت و غريب را بسوارى فرمود و