مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
129
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و سى و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه گفت : اگر فضل الهى و يارى غريب نمىبود ، غول ، مرا مىخورد . اكنون به پدر من واجبست كه نيمى از مملكت خود را به او دهد . پس از آن سرهنگ برخاسته ، نزد غريب شد و دست و پاى او را بوسيده ، شكر احسان او بجاآورد و گفت : اى امير ، ميخواهم باجازت تو به شهر اسبانبر 17 بازگشته ، ملك را بشارت گويم . غريب گفت : برو مژدگانى ازو بگير . در حال ، سرهنگ روان شد . پس از آن غريب نيز بكوچيد . و لكن سرهنگ همىشتابيد تا اينكه باسبانبر مداين برسيد و بقصر ملك درآمد و دستورى خواسته ، در پيشگاه ملك حاضر گشت و در پيش ملك ، زمين ببوسيد . ملك گفت : اى بشير ، چه خبر دارى ؟ سرهنگ گفت : تا مژدگانى نگيرم ، بشارت ندهم . ملك گفت : تو بشارت بازگوى كه من ترا خشنود خواهم كرد . سرهنگ گفت : اى ملك جهان ، چشم تو روشن باد كه ملكه فخرتاج در رسيد . چون شاپور نام دختر خود ، فخرتاج را بشنيد ، بى خود گشت . گلابش بفشاندند تا به خود آمد و بانگ بسرهنگ زد و او را نزديك خود خواند و حديث بازپرسيد . سرهنگ ، شرح ماجراى ملكه فخرتاج را با ملك بازگفت . چون ملك اين سخن بشنيد ، دستهاى خود بر يكديگر بسود و به حالت فخرتاج افسوس خورد . پس از آن ده هزار دينار زر سرخ بمژدگانى بداد و حكمرانى صفاهان و نواحى او را بسرهنگ واگذاشت . پس از آن اميران و سرهنگان را فرمود كه سوار گشته ، باستقبال ملكه پذيره شوند . و خواجهسرايان بنزد مادر ملكه رفتند و او را بشارت گفتند . مادر ملكه فرحناك گشته ، خلعتى گرانقيمت با هزار دينار زر سرخ ، مژدهگوى را مژدگانى داد . چون اهل شهر مداين ، خبر بشنيدند ، بازارها و محلها بياراستند و بطرب و نشاط در پيوستند . و ملك شاپور سوار گشته ، همىرفت تا اينكه غريب را بديد . درحال ،