مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

128

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكم ترا اطاعت كنيم و هرگز از تو جدا نخواهيم شد . از آن‌كه خداى تعالى ، ترا سبب هدايت ما گردانيد . غريب ، ايشان را بنواخت و گفت : بمنزل‌هاى خويشتن بازگرديد و مال‌ها و فرزندان خويشتن را برداشته ، بوادى ازهار روان شويد . كه من ملكه فخرتاج را بنزد پدرش شاپور رسانيده ، بازگردم . ايشان گفتند : سمعا و طاعة . پس از آن كوچ كرده ، بسوى قبيله خويش رفتند و از اسلام خودشان فرحناك بودند . چون بقبيله رسيدند ، پيوندان خود را باسلام بخواندند . ايشان نيز اسلام را قبول كردند . آنگاه مال‌ها و خيمه‌هاى خود را برداشته ، بوادى ازهار روان شدند . بدان مكان نزديك شدند . غول كوهى با فرزندان خود باستقبال ايشان برآمد و بايشان بخوشى ملاقات كرد و حالت ايشان بپرسيد . ايشان ماجراى خود بيان كردند . سعدان غول از آمدن ايشان فرحناك شد و ايشان را در جاى نيكو فرود آورد و بايشان احسانهاى بىاندازه كرد . ايشان را ماجرى بدين سان شد . و اما غريب با ملكهء فخرتاج از آن مكان كوچ كرده ، بشهرستانى روان شد . پنج روز همىرفتند . در روز ششم كه ملك شاپور بجستجوى ملكه فخرتاج فرستاد ، چون غريب از اين واقعه آگاه شد ، قوم خود را فرمود كه فرود آيند و خيمه‌ها برپا كنند . دليران بنى قحطان و سواران عجم فرود آمدند و خيمه‌ها بزدند تا اينكه لشگر ملك شاپور برسيدند . و مردان عجم كه سواران ملكه فخرتاج بودند ، ايشان را استقبال كردند و سرهنگ ايشان را از آمدن ملكه آگاه كردند و نيكوئيها كه از امير غريب مشاهده كرده بودند ، بازگفتند . سرهنگ لشگر نزد ملك غريب آمد و زمين ببوسيد و از حالت ملكهء فخرتاج بازپرسيد . ملك غريب او را بخيمهء ملكه بفرستاد . سرهنگ بسوى سرادق ملكه برفت و آستانهء او را ببوسيد و آنچه از جدائى ملكه به پدر و مادر او رفته ، همه را بازگفت . ملكه نيز ماجراى خود را كه چگونه ملك غريب او را از غول خلاص كرده بود ، بيان كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .